Wind Based World,By The Words

اینجا جای من است...

88 داره تموم میشه. ینی دیگه آخرشه
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
 

(این پست طولانی ترین پست وبلاگم شده. امیدوارم باعث نشه نخونده ازش رد بشین)

آره خب... غیبتم طولانی شد...می دونی چیه؟... نه اینکه حرفی نباشه واسه نوشتن... نه اینکه نخوام بگم از چیزی... وسواس وبلاگی دارم... همین الان این اصطلاح رو از خودم در آوردم... وسواس وبلاگی... می تونی بخونیش شک واسه نوشتن هر چیزی تو وبلاگ... یا هر وسواس دیگه ای که فکر می کنین به وبلاگ می تونه مربوط بشه.

حالا ولی نشستم اینجا که بالاخره آپدیتش کنم. به چه بهونه ای؟ داره بهار میشه خب! از کی تا حالا بهار بهونه شده؟... والا از وقتی که یادم میاد بهار بهونه بوده اما... امسال اصلا تو فاز بهار و عید و سال نو نیستم خداییش... اما بازم انگار یه چیزی نمیذاره آدم دست به خونه تکونی و اینا نبره... یه حس غریزی شاید... راستی! غریزه رو همینجوری مینویسن؟!

خب سال ٨٨ داره تموم میشه دیگه. ینی دیگه آخرشه. یه چیزی کمتر از یه قلپ شاید ازش مونده دیگه. اما خب این وسط خیلی چیزا هست که نمیشه سرسری ازشون گذشت. مثلا همین عیدونه ی ٨٨ که هنوز خیلی ازش دور نشدم اما خدا میدونه که چقد دلتنگ اون روزام. ٣ هفته ای که مثل یه رویا گذشت برام. خاطراتش رو دوره می کنم پیش خودم و تو لذتش غرق میشم.

راستی! شاید بد نباشه از مسابقه ی داستان نویسی عیدونه ی ٨٨ بگم واسه آخرین پست وبلاگم تو این سال. چون می تونم این مسابقه رو اینجا شرح بدم اما اگه بخوام از حس و حال عیدونه بگم دست و پام بسته میشه. حس خوبی که به عیدونه ی ٨٨ داشتم و دارم چیزی فراتر از یه پست وبلاگی و کلماتیه که بخوام اینجا پشت هم ردیف کنم. پس بخونین ماجرای مسابقه ی داستان نویسی عیدونه ی ٨٨ رو...

تو بازارچه ی خیریه ی عیدونه ی ٨٨ که تو دانشگاه تبریز از ١۵ تا ١٩ اسفند به دست دانشجوهای این دانشگاه به نفع کودکان بی سرپرست و سرطانی برقرار شده بود یه بخشی بود به اسم مسابقه. مسابقه ی داستان نویسی بود در واقع. روال این مسابقه به این شکل بود که تو افتتاحیه ی این بازارچه از یه داستانی رو نمایی شد که در واقع نیمه کاره رها شده بود. ینی استارت کار داستان رو نمایی شد و شرکت کننده ها تو روز افتتاحیه سعی کردن این داستان نیمه کاره رو ادامه بدن و تا قبل از ساعت ۶ عصر این ادامه ی داستان رو به غرفه ی مسابقه تحویل بدن. فقط باید به این نکته توجه می کردن که داستان نباید تموم میشد و همچنان اونا هم باید نیمه کاره ادامه پیدا می کرد. هیئت داوران مسابقه تا فردا صبح ساعت ١٠ ادامه داستان های نوشته شده رو می خوندن و بهترین ادامه داستان رو انتخاب می کردن و می چسبوندن کنار شروع داستان و از این به بعد هر روز این داستان از ادامه ی برگزیده ی شرکت کنندگان تو مسابقه ادامه پیدا می کرد و هر روز قسمتی از داستان نوشته می شد تا یک روز مانده به اختتامیه ی بازارچه. تو این روز باید آخرین قسمت داستان به غرفه ی مسابقه تحویل داده میشد. یعنی دیگه داستان باید تو اون روز تموم میشد. با این تفاوت که هیئت داوران تو روز اختتامیه مستقیما پایان داستان برگزیده رو انتخاب نمی کردن. هیئت داوران از بین همه ی پایان داستان های نوشته شده ۴تا از بهترین ها رو انتخاب کردن و چسبوندن کنار تنه ی ساخته شده ی داستان و تو روز آخر از شرکت کنندگان در بازارچه خواسته شد که با خوندن کل داستان و ۴پایان برگزیده ی هیئت داوران به یکی از ۴داستان برگزیده رای بدن و در مراسم اختتامیه پایان داستان برگزیده ی شرکت کنندگان با شمارش آرای اونا انتخاب شد.

خب امیدوارم توضیح واضحی داده باشم راجع به این مسابقه. حالا می خوام مرحله به مرحله ی داستان رو بنویسم اینجا و در آخر هر ۴پایان برگزیده ی هیئت داوران رو جداگانه میذارم و ازتون می خوام شما هم بگین از کدوم پایان داستان خوشتون اومد...

شروع داستان:

_ھی تو ! اونجا داری چی کار می کنی؟ مگه نمی دونی الان وقت خوابه؟!

_ خوابم نمیاد!

_ ولی الان باید بخوابی! ببینم نکنه باز قرصھاتو نخوردی؟!

_ من خودم خوب می دونم کی باید بخوابم. الانم می خوام برم خونه!

_ خونه؟! خونه که نمیشه بری تا وقتی دکترت اجازه نده! تو ھنوز تازه اومدی اینجا. باید قرصھاتو به

موقع بخوری، دکتر باھات صحبت کنه وقتی مطمئن شه حالت خوب شده می فرستت بری.

_ من حالم خوبه، اینو ھم تو می دونی ھم اون دکتر شیّاد!

_تو اینجایی که یکم استراحت کنی، سرحال که شدی میری خونه!

_ ولی من امشب می خوام برم خونه!.....

ھه..... ھه..... ھه....... تاکسی! دربست!

_داداش کجا می خوایی بری این وقت شب؟

_ برو، فقط سریعتر برو! ھر چقدر میخوای بھت میدم......

 

برگزیده ی قسمت دوم:

چشماشو بست و گذاشت صدای چرخ ھای ماشین رو خیسی خیابون ھمه ھمھمه و صداھایی که تو سرش می پیچید رو بیرون کنه. می خواست تلاش کنه ھمه ی شلوغیا رو از تو سرش خالی کنه بیرون تا یه فضای خالی بمونه فقط , چیزی که مدت ھا بود داشت دنبالش می گشت . کاری که اون دکتر لعنتی می خواست با اون قرصھای کوفتی بکنه ولی نتونست , کاری که نم ھوای امشب به سادگی داشت می کرد.

 

_ ببخشید می تونم بپرسم کجا باید برسونمتون؟

 

آروم چشماشو وا کرد, از پشت خیسی شیشه ی پنجره توی اون تاریکی به سختی می تونست تشخیص بده تو کدوم خیابونن.

 

_ الان یه ربعه که دارم میرم اما ھنوز نگفتین مسیرتون کجاست.

 

چراغای نئون قرمز رستورانی که دیگه داشت تعطیل میشد کمکش کرد بفھمه کجای تاریکی این شھره.

 

_ تقاطع بعدی رو بپیچین راست. اولین کوچه ی اون خیابون پیاده میشم.

 

ھمیشه بعد از اینکه شامو تو اون خیابون می خوردن سر بالایی پیاده رو رو گز می کردن تا برسن به کافه ی کوچیکی که یه خیابون بالاتر تو اون کوچه ی قدیمی بود. خیلی وقت بود تو اون خیابونا نبوده ولی یه چیزی تو دلش می گفت باید امشب بره به اون کافه . ھر چند تنھا باشه . ھرچند اون سربالایی ،تنھا، سواره، از پشت شیشه ھای خیس تاکسی طی بشه....

 

 

برگزیده ی قسمت سوم:

 

یه چیزی تو دلش می گفت که باید امشب بره به اون کافه.

چشماشو بست تا تنھا صدای حاضر سکوت مبھم یه نگاه باشه که ھمیشه تو اون کافه چشم به راھش بود.

خیسی پشت شیشه مثل یه ھمراه ھمیشگی با چشماش که آروم آروم گرم می شدن، ھمدردی می کرد.

و نگاه پرسشگر راننده که ماتیش دنبال جواب تمام سؤالاش می گشت.

چشماشو بست و رھا شد تو خیال کافه... که صدای ممتد ضربات یک دست مشت شده به شیشه اون رو دوباره به تاکسی برگردوند. با دستاش چشماش رو مالید تا بتونه چھره ی بیرون تاکسی رو تشخیص بده.

یک پیرمرد با لباسھای وصله شده، صورت اصلاح نشده و یه دنیا چین روی صورت. تمام خاطرات قاب شده ش تو یه لحظه توی ذھنش کنار ھم قطار شدند تا شاید میون اون ھمه رنگ و تصویر فراموش شده، چھره ی پیرمرد سیگارفروش مثل یه تلنگر، روزھای پاک شده ی زندگی شو به یادش بیاره. باید بین تلخی نگاه آشنای پیرمرد و اشتیاقش برای رسیدن به کافه یکی رو انتخاب می کرد. فرصت زیادی نداشت. اعداد ثبت شده روی چراغ وسط چھارراه که تند و تند جاشون رو به ثانیه ی بعدی می دادن تصمیم رو سخت می کردن. تا اینکه قبل از اینکه بتونه انتخابی بکنه راننده پاشو گذاشت روی گاز و خیرگی نگاھشو با غریبه به ھم زد. تاکسی داشت با سرعت به راھش ادامه می داد. نمی دونست باید آروم و بیصدا لَم بده روی صندلی و بره به جایی که تمام مدّ تی که توی بیمارستان بود دقیقه به دقیقه برای بودن اونجا نقشه کشیده بود یا پیاده بشه و بره دنبال پیرمردی که حالا دیگه مطمئن بود قبلا ھیچ وقت

ندیدتش.

دست کرد توی جیبش و تمام اسکناسھای پاره ای رو که داشت با یه عالمه پول خرد خالی کرد روی صندلی تاکسی...

 

_ نگه دار، باید پیاده شم.

 

_مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟

 

_ ترمز کن. ھمین الان...

 

راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.

ھمه ی آدمھای توی خیابون با تعجب مردی رو به ھم نشون می دادند که با لباس مخصوص بیمارستان زیر بارون می دوید.

دستشو گذاشت روی شونه ی پیرمرد...

پیرمرد تقریباً ھم قد خودش بود فقط کمی تکیده تر با یه خال گوشتی کنار چشم چپش، درست مثل ھمونی که کنار چشم راست خودش بود. انگار جلوی آینه ایستاده باشد. برای حرف زدن با اون دنبال یه بھونه می گشت و دم دستی ترین بھونه سیگار بود. یه سیگار که با آتیش سیگار اون روشن می شد. یه سیگار خاص می خواست، از ھمونی که گوشه ی لب پیرمرد جا خوش کرده بود. پیرمرد دست کرد توی جیبش تا پاکت سیگار رو بیرون بیاره که یه عکس روی کف خیس پیاده رو افتاد. خم شد تا عکس رو از رو زمین برداره. باورش نمی شد، عکس خودش بود، عکس خودش توی ھمون سن وسالی که الان بود و کنارش لبخند فراموش نشدنی کسی که ھیچ وقت تو ھیچ عکسی کنارش نبوده. یه عکس از خودش و با

ارزش ترین داشته ھاش توی جیب مرد سیگار فروش...

 

 

برگزیده ی قسمت چهارم:

 

یه دلھره ی عجیب ھمه ی جونشو گرفته بود. نمی تونست ھیچ جوری با این قضیه کنار بیاد. پرید سمت خیابونو جلوی یه تاکسی رو گرفت و گفت: « خواھش می کنم منو برسونین بیمارستان. خواھش می کنم. » زنی که پشت تاکسی نشسته بود با دیدن حالش گفت بذارین سوار شه. سوار که شد زن گفت: « من پرستار بیمارستانم. شاید بتونم کمکتون کنم. اتفاقی افتاده؟ » « دعا کنین اتفاقی نیفتاده باشه. دعا کنین. خواھش می کنم سریع تر برین آقا...» ھمه ی وجودش پر بود از اضطراب و ناباوری. چه طور می تونست با این قضیه کنار بیاد و قبولش کنه؟...

 

جمعیت با شنیدن صدای آمبولانس که نزدیک می شد کنار رفتن. تصادف سنگینی بود. یه مرد و یه زن که مسافر تاکسی بودن، و راننده ی تاکسی به شدت آسیب دیده بودن و باید زود به بیمارستان می رسیدن. پیرمرد سیگار فروش از میون جمعیت چیزایی رو از رو زمین برداشت و آروم به سمت دکه ش رفت. خیلی وقت بود صحنه ای به این دلخراشی ندیده بود.

 

« مراقب مریض این تخت باشین پرستار. ھر تغییری تو حالش دیدین سریع بھم گزارش بدین.»

 

ساعت ایستاده بود و زمان ھیچ حرکتی نداشت انگار. از پشت شیشه می دید که دکترا دور تخت حلقه زدن و سعی می کنن مریض روی تختو زنده نگه دارن. شروع کرد به دوییدن سمت خروجی بیمارستان. نمی تونست ھمه ی این اتفاقا رو باور کنه. « تاکسی! دربست! » « داداش کجا میری این وقت شب؟ » « برو، فقط سریعتر برو! هرچقدر بخوای بهت میدم » ...

 

سنگینی نگاه راننده تاکسی رو از تو آینه رو خودش احساس می کرد. چرا انقدر آشناست چھره ش؟

_ نگه دار، باید پیاده شم

_ مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟

_ ترمز کن. ھمین الان...

راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.

 

« من از اون راننده ی تاکسی خواستم که برسوندت اینجا. باید چیزایی که ازت پیشم امانت مونده بھت برمی گردوندم »

 

 

پایان برگزیده ی شماره ١:

یه عکس و یه نخ سیگار، اینارو گذاشت تو دستاش. عکس خودش بود، تفاوت داشت، امّا بعد از این ھمه سال می تونست قیافه ی خودش رو بشناسه، قیافه ای که ھر روز توی آینه تو چشاش زل می زد و می گفت: " شاید امروز... شاید امروز، روز بھتری باشه . امروز سرنوشت تو زندگیم دست ببره...." سرشو بلند کرد. انتظار دیدن صورت پیرمردو با اون خال گوشتی داشت امّا...

نه دکّه ای بود... نه پیرمردی... و نه پارکی... اون توی کافه بود. پشت میز.

 

_ آقا شرمنده، ما داریم کم کم می بندیم، می تونم لیوان قھوه تونو ببرم؟

 

_ من کی اومدم اینجا؟!

 

_ خیلی وقته.

 

به لباساش نگاه کرد. لباس بیمارستان تنش بود. ھمه ی وجودشم خونی بود. واقعاً چندش آور بود. جیبشو نگاه کرد. یه چیزی توش خاموش و روشن می شد. در آورد، موبایلش بود. یه اسم روش بود دکتر...

کمی فکر کرد. ھان!!! متخصص بی ھوشی. جواب داد.

 

_ دکتر...: دکتر کجایی؟ از صبح خیلی نگرانت بودم. خیلی زنگ زدم چرا جواب نمی دادی؟ بعد ازعمل اون پیرمردو مرگش یه طوری شدی، گذاشتی رفتی. چی شد دکی؟!

 

_ کافه ام. پیرمرد!! عمل!! کدوم پیرمرد؟!!

 

_ھمون پیرمردی که صبح با اینکه می دونست احتمال خیلی زیاد از زیر عمل زنده بیرون نیاد امّا باز زیر عمل رفت تا کلیّه شو به یه تازه داماد بده. راستی تو جیب شلوارش ھیچش نبود جز یه نامه واسه تو، توش نوشته بود: " تمام دارایی زندگیم یه عکس و یه نخ سیگار که اونم می خوام یادگاری پیش جراح این عمل )یعنی تو) باشه!"

 

تلفونو قطع کرد. چشماش پر شد. فندکشو روشن کرد. باھاش سیگارو روشن کرد، گذاشت سیگارو گوشه ی لبش.  بعد آتیش فندک رو گرفت زیر عکس و عکس آتشی رو گذاشت تو جا سیگاری تا تموم شه.

خودش محو دود سیگار و دور دست شد. شاید امروز...

 

پایان برگزیده ی شماره ی ٢:

باورش نمیشد تمام اتفاقات بیشتر از اونکه یه تصادف پیش بینی نشده باشه ، یه برنامه ی از پیش تعیین شده بوده که اون با پیر مرد روبرو شه . می خواست بره ، بره و ھمه چیز رو فراموش کنه .یه تاکسی دربست بگیره و برگرده به بیمارستان و دراز بکشه روی اون تخت ھمیشگی و چشم بدوزه به پنجره . توی این مدت کوتاه فرار از اون جا انقدر با اتفاقات عجیب و غریب مواجه شده بود که دیگه خسته بود . دلش سکوت میخواست . آرامش اون جا رو میخواست . صدای جیک جیک گنجیشک ھای روی درخت روبروی پنجره رو . حتی اگه ھر روز مجبور بود یه مشت دارو بخوره و تنھا ھمدمھاش آدمھایی باشن که درست مثل خودش یه بخشی از زندگیشونو بیرون اونجا جا گذاشتن .

داشت راه می افتاد بره که این بار پیر مرد دستشو گذاشت روی شونش: "بمون!"

"امانتی که باید بھت میدادم، حرفھاییه که مدتھا بود باید بھت میگفتم . شب بدی بود . شب تصادفو میگم . باید میرفتم بیمارستان تا شاید قبل از اینکه دیر بشه، شده برای یه نگاه ببینمش .میدونستم این آخرین باره . میدونستم اگه فقط یه کم دیر برسم تا آخر عمر خودم رو سرزنش میکنم . پامو با تمام قدرت گذاشتم روی گاز. بارون میومد . نمیتونستم روبرومو درست ببینم .انگار ھیچ چیز رو نمیدیدم. فقط ھر چند ثانیه یه بار صدای بوق ممتد ماشین ھایی رو میشنیدم که به نشانه ی اعتراض به سبقت ھام زده میشدن .مغزم کار نمیکرد . فقط یک کلمه تمام ذھنم رو گرفته بود : بیمارستان . برام مھم نبود توی راه چه اتفاقی میافته . میخواستمم کاری بکنم قبل از اینکه دیر بشه ...

ودیر شد ... برای ھمیشه ... میون اونھمه پریشونی و ترس نفھمیدم چی شد که با یه صدای مھیب متوقف شدم .وقتی به خودم اومدم متوجه شدم با یه تاکسی تصادف کردم . راننده و دو مسافرش یه زن و مرد بودن که به شدت آسیب دیده بودن واز درد به خودشون میپیچیدن .

نمیدونستم چیکار باید بکنم . توی اون جاده ی فرعی و خلوت کسی نبود که کمکشون کنه .

باید انتخاب میکردم . بین موندن و از دست دادن ھمه چیز ، حتی یه نگاه آخر یا رفتن . زمان زیادی نداشتم . ھر لحظه ممکن بود کسی برسه . برگشتم و سوار ماشین شدم . باید میرفتم . نمییتونستم بمونم. نمیشد .رفتم . ولی نگاه سرد مرد مسافر تاکسی که بوی مرگ میداد توی اون لحظه ی آخر، برای ھمیشه توی ذھنم موندگار شد . "

 

حرفھای پیر مرد سیگارفروش آشنا بود . به اندازه ی صورتش که آشنا بود . حالا دلیل ھمه ی اون نشونه ھا رو میفھمید . دلیل اون ھمه ی سوال رو . معما حل شده بود . اون مرد مسافر تاکسی، خودش بود . و اون پیر مرد ،حالا میفھمید چرا نتونست مثل باقی آدمھا از کنارش رد شه و به راھش ادامه بده . حالا میفھمید چرا از تاکسی پیاده شد و برگشت پیش اون . حالا دلیل این جاذبه رو میفھمید . پاھاش دیگه طاقت ایستادن نداشتن . چھار زانو نشست روی زمین . تمام روزھای سخت گذشته ، با سرعت نور خودشون رو رسوندن و پیش چشماش رژه رفتن . انگشتای باریکش رو توی موھاش فرو برد و رفت توی فکر .

پیرمرد ھم حال خوشی نداشت . خسته تر از اونی بود که بشه چیزی بھش گفت . نمیشد مواخذش کرد .نمیشد مجازاتش کرد . میشد مجازات رو توی تک تک چینھای صورتش دید . میشد آشفتگی رو توی نگاه خسته ش دید .

ھمه چی تموم شده بود . بعد از این ھمه سال . اینھمه تنھایی ، ھمه چیز رو به زبون آورده بود . حالا دیگه آروم به نظر میرسید . قطرات بارون روی گونه ھای خیسش میغلتیدند و سر میخوردن توی دستھایی که ھنوز ھم میلرزیدن .

ساعت ایستاده بود و زمان ھیچ حرکتی نداشت انگار.

.

بلند شد . پاھاش روی زمین کشیده میشد . تنش خسته تر از اونی بود که بتونه راه بره . رفت کنار خیابون ایستاد .

-"تاکسی ! دربست!"

-"داداش ، کجا میخوای بری این وقت شب ؟"

- "برو ! فقط سریعتر برو . ھرچه قدر بخوای بھت میدم .....

 

پایان برگزیده ی شماره ی ٣:

قبل از اینکه بتونه از میون اون ھمه سوال که ذھنشو درگیر کرده بود یکی رو انتخاب کنه و بپرسه، پیرمرد شروع کرد به سوت زدن. پشتشو کرد بھش و سوت زنان تاریکی خیابونو دنبال کرد. نت ھایی که از میون لبای پیرمرد جاری میشد مثل یه طناب نامرئی اونو با خودش می کشوند.

-          این آھنگو دوس داری؟

-          « ھنوز این آھنگو دوس داری» پبرمرد برگشت و با لبخند اینو گفت.

-          اما ماجرای اون عکسو نفھمیدم ھنوز... ما ھیچ وقت نتونستیم اون عکسو بگیریم... «ما» ھیچوقت دووم نیاورد.

پیرمرد به سوت زدن ادامه داد و اونو با خودش کشوند دنبال خودش.

« اون عکس ھمین جا گرفته شده. رو ھمین نیمکت که ما نشستیم روش. درست 5 روز بعد از خداحافظی تو اون کافه ی همیشگی »

گیج و منگ از ھمه چی سرشو محکم تو دستاش گرفت و داشت از نیمکت و پیرمرد دور می شد. که پاش گیر کرد به یه چیزی و تلو تلو خورد و...

« کات! خوب بود بچه ھا. برا امشب کافیه. صحنه ی آخر بمونه واسه فردا شب. ھمگی خسته نباشین.»

پروژکتورا خاموش شدن، دوربینا جمع شدن. جمعیت پراکنده شد و ھر کی به یه سمت رفت.

تو فکر اینکه چه خوب شد که کار امشب زود تموم شد رفت و گریمشو پاک کرد.

بی اینکه از کسی خدافظی کنه دویید سمت خیابون و به اولین تاکسی ای که از جلوش رد می شد داد زد: «بیمارستان؟!»

 

 

پایان برگزیده ی شماره ی۴:

پیرمرد عکسی رو که روی زمین افتاده بود برداشت و اونو تو دستای مرد گذاشت و گفت: " منتظرته " .

اطرافش رو نگاه کرد، کف خیابون پر بود از شیشه ھای خرد شده. مضطرب بود. نمی تونست باور کنه. راننده کمی آنطرف تر روی زمین خم شده بود و دنبال چیزی می گشت و نخ پاره ای را که یک انتھایش به پشت سرش وصل شده بود، در دست داشت.

در چشمھای پیرمرد آرامش عجیبی دیده می شد. خیلی خونسرد و آرام بود و ھمین بیشتر مشوشش می کرد.

"ھمین حالا باید بریم. دنبالم بیا " و با دستش به طرف کافه ای که در انتھای خیابان بود اشاره کرد. مرد بی اختیار دنبالش به راه افتاد. رو به پیرمرد کرد و گفت: " درست جلوی ھمون کافه من عزیزم رو از دست دادم. قسم خوردم اونجا نرم. اگه برم حتما میمرم. "

پیرمرد بدون اعتنا به مرد فقط گفت : " می دونم. " ھر چقدر به کافه نزدیک تر می شدند پیرمرد پک ھای محکم تری به سیگار می زد. ھوا سرد بود. بدنش داشت یخ می کرد. پاھایش رمق نداشت اما انگار کسی از پشت ھلش می داد و به طرف کافه می برد. دود سیگار پیرمرد، اطرافش رو گرفته بود و چشمانش را تار کرده بود. مسیر کافه پر بود از کلاف ھای نخی رنگارنگ که به ھم گره خورده بودند و ھمگی به کافه منتھی می شدند و سر دیگرشان از ھر طرف تا انتھا ادامه داشت.

پیرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: " از اینجا به بعد رو خودت باید بری. " درد تمام وجودش رو فرا گرفت. جلوی کافه که رسید پرستار را دید. دم در ایستاده بود و داشت با تعجب داخل را نگاه می کرد. پرستار در حالی که قرصھا کف دستش بودند رو به مرد کرد و گفت: " دیگه به اینھا احتیاجی نداری. "و آنھا را روی زمین ریخت و دوباره داخل را نگاه کرد.

چقدر آشنا بود. در گوشه ای نشسته بود و با ھمان لبخندی که توی عکس دیده بود برایش دست تکان می داد. صداھای مبھمی از داخل به گوش می رسید. حس می کرد وارد خانه ی خودش می شود. ھیچ وقت به این اندازه احساس راحتی نکرده بود. تمام آدمھای داخل کافه شبیه خودش بودند از کوچک تا بزرگ. "پرستار شوک برقی رو آماده کن." میخواست وارد کافه شود. پیرمرد داشت لبخند می زد. "اثری نداره قدرتشو بیشتر می کنیم." باران ھنوز داشت می بارید. داخل کافه گرم به نظر می رسید. تا مغز استخوانش می سوخت، مثل کسی که برق گرفته باشد. "تکون نمی خوره دکتر" "سریع احیای قلبی کنین، ھنوز ھم امیدی وجود داره." با ھر قدمی که می گذاشت بیشتر سبک می شد درست مثل قاصدک. لحظه ای برگشت و پیرمرد را دید که دارد به سمت راننده که ھنوز ھم دنبال چیزی بود می رفت. مطمئن بود که گمشده ی او ھم دست پیرمرد است.

 

پ.ن١: خب تموم شد دیگه. حالا لطفا بگین از کدوم پایان داستان خوشتون اومد؟

پ.ن٢: این پست طولانی ترین پست وبلاگم شده! امیدوارم این طولانی بودن باعث نشده باشه نخونده ازش رد شده باشین!

پ.ن٣: گفتن نداره... بهار داره میاد خب... از بهار گفتن هم کار من نیست... لا اقل نه حالا

پ.ن۴: دلم واسه روزای خوب عیدونه ی٨٨ تنگ شده

پ.ن۵: هر چی فال وا تنیده ست مال من... هرچی فال همچی خوشگل مال تو... بادکنک های جر و ور مال من... فرفره ی خوب و خوشگل مال تو... منم و حسرت یک قلپ چایی... منم و حسرت کوه با دمپایی... ( اینم شعری که بچه ها داشتن تو آخرین ساعتای عیدونه ی ٨٨ واسه خداحافظی با عیدونه می ساختن. محض اینکه بغضای ترکیده مون یه کم آروم بگیره و جاشو بده به یه لبخند ساده به همه ی خاطرات خوب عیدونه ی ٨٨ )

پ.ن۶: سال نو هم چه بخوایم چه نخوایم میاد... هرچی آروزی خوب سراغ دارین از طرف من برا شمایی که لایق آروزهای خوبین


 
 
پی نوشتی که تبدیل به یک پست شد
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳
 

کدئین هم که باشی، روزی می رسد که دیگر جواب نخواهی داد. این خاصیت انسان هاست که عادت می کنند. خصوصا به مسکن ها و آرامبخش ها. تا جایی که حتی افزایش دوز هم جواب نمی دهد و مسکنی، آرامبخشی دیگر جایگزینت می شود.

شاید هم بد نباشد، گاها، درد بی درمانی شوی، تا انسان ها برای خلاص شدن از تو هم که شده، وقت و انرژیشان را، هرچند بیهوده، صرف تو کنند. آنوقت، شاید، واقعیت حضورشان را درک کنی. واقعیت حضور خودت را در کنارشان. و این که این دستها و انگشت ها که به خود می فشارندت از چه روی این کار را می کنند.

کدئین هم که باشی، روزی می رسد که دیگر جواب نخواهی داد. این خاصیت انسان هاست که عادت می کنند. حتی به درد کشیدن. حتی به درد شدن. درد بی درمان. تا جایی که حتی مرگ هم جواب نمی دهد، و چیزی به نام قواعد جایگزینت می شود. چیزی به نام زندگی. چیزی به نام خوشبختی و چیزی به نام آینده، که هیچگاه نمی رسد.


 
 
قایم باشک با خدا
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢
 

خدای بازیگوش من!

حالا که به قایم باشک دعوتم کردی لااقل سعی کن پیدام کنی

چشم گذاشتی و منو تو کجای شلوغی دور و برت قایم کردی و انگار می خوای تا انتهای خودت بشمری

پناه به خودت!

خودت که می دونی انتها نداری

پس بیا یه طور دیگه بازی کنیم

من چشم میذارم و میشمرم

میشمرم و بهت وقت میدم که قایم شی

می خوام ببینم می تونی کجا قایم کنی حضورتو

انقدر بهت وقت میدم تا برسم به آخر خودم

اونوقته که شمردنم تمومه و چشامو وا می کنم

بهت قول میدم اولین چیزی که می بینم تو باشی خدای من

پیدات می کنم و بلند داد میزنم:

سوک سوک

من برنده میشم و بی هوا میگیرمت تو آغوشم

تو منو می بوسی و این بار

تو می بری

 

پ.ن1: تاریخ نوشته شدن این نوشته ی بالا رو دقیق نمی دونم واسه همین ننوشتم تاریخشو

پ.ن2: این روزا بیشتر زندگی من تو توئیتر می گذره. لینک صفحه مو میذارم اینجا و اون کنار وبلاگم تا اگه خواستین بیشتر ازم با خبر بشین برین و بخونین. البته فیلترشکن یادتون نره

پ.ن3: بازم پی نوشت3... تو، شبات شبای پرستاره ست. من ولی خورشید شب های بی ستاره ام

پ.ن4: همیشه سعی می کنم به کامنتایی که واسه نوشته هام میذارین جواب بدم. پس یادتون نره که هر بار بیاین و جواب کامنتاتونو بخونین. چون یه جورایی انگار یه وبلاگ دیگه درست شده تو صفحه ی کامنتا


 
 
خواب های زلال
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
 

شیخ چشمه - شهمیرزاد

 

پستمو با یه عکس از زلالی آب شیخ چشمه ی شهمیرزاد شروع می کنم تا راجع به زلالی خواب هام بنویسم. زلالی خواب هایی که گاها شگفت زده م می کنن. مثل همین خوابی که چند روز پیش دیدم و شک دارم که بخوام اینجا تعریفش کنم چون فکر می کنم شاید نباید این کارو بکنم و لطفش به پنهونی بودنش باشه. اما می خوام یه خواب زلال قدیمی رو تعریف کنم. یه خواب زلال که بارها برام تکرار شد و جالبیش اینه که هر بار ابتدای این خوابم از کوچه پس کوچه های شهمیرزاد شروع میشد.

 هر بار که تو خوابم در حال قدم زدن تو کوچه باغای شهمیرزاد بودم یه هو توی همین پرسه ها به یه دهکده ی عجیب میرسیدم. دهکده ی عجیب و رویایی ای که تو دامنه ی یه کوه و اطراف یه آبشار بزرگ درست شده بود و پر از صدای آب بود و سبزی عجیبی که همه ی طبیعتشو پوشونده بود. این خواب با همه ی عجیب بودنش عجیب تر هم میشد وقتی بارها و بارها واسم تکرار شد. هر بار به همون شکل وارد اون دهکده ی رویایی می شدم. تا اینکه یه روز عصر تو تابستون ٨٧ دوباره خواب همونجا رو دیدم. اینبار از همیشه عجیب تر بود. اون دهکده یخ بسته بود. همه جا سفید سفید سفید بود و یخ زده و بی حرکت. حتی اون آبشار بزرگ هم ساکن ساکن، یخ زده و بی حرکت بود. من اونجا نبودم ولی انگار میدیدم و از دور حس می کردم که چه بلایی سر اون دهکده اومده. تصمیم گرفتم که برم اونجا و از نزدیک همه چیو ببینم.

می خواستم برم اونجا ولی همه ی راه ها یخ زده و بسته بود و نمیشد رفت. تصمیم گرفتم از مسیر آب برم. نمیدونم چه جوری پریدم تو آب و یه دلفین یا شایدم یه نهنگ بزرگ نجاتم داد. رو پشت اون نشسته بودم، با چند نفر دیگه که نمی دونم کیا بودن. فقط میدونم بینشون یه شیر پیر هم بود. همه پشت اون دلفین یا شایدم نهنگ نشسته بودیم و به سمت اون دهکده پیش می رفتیم. رفتیم و رفتیم تا جایی که حتی مسیر آبیمون هم یخ زد و نمی تونستیم بیشتر بریم جلو. آب و صخره های اطراف و تا هر جا چشم کار می کرد برف و یخ بود.

همه تو فکر این بودیم که چه طور بریم جلوتر که یه هو اون شیر پیر پرید رو یکی از صخره های اطراف و شروع کرد به نعره کشدن. با هر نعره ای که می کشید یه تیکه از اون برفا و یخا آب میشد. گرمایی که با هر نعره از دهنش خارج می شد رو می تونستم ببینم. اون چند قدم چند قدم جلو می رفت و با نعره هاش برفا و یخا رو آب می کرد و ما هم پشت سرش آروم آروم می رفتیم جلو.

به شیره گفتم: «چرا بهم نگفته بودی می تونی چنین معجزه ای بکنی؟» گفت: «این معجزه ها همه جا هست. فقط آدما خیلی وقته که یادشون رفته. اون وقتا که من جوون بودم این جور معجزه ها رو همه جا داشتیم. ولی زمان گذشت و آدما فکر کردن که دیگه نیازی به معجزه ها نیست. انقدر احساس بی نیازی کردن که کم کم همه ی معجزه ها فراموش شدن. اگرم می بینی که حالا می تونم چنین کاری بکنم به خاطر اینه که به کاری که داریم می کنیم ایمان داریم. اینکه هممون از ته دل می خوایم این اتفاقا بیوفته و ما باید به اون دهکده برسیم. و گرنه اگه هنوز هم مثل قبل احساس بی نیازی می کردیم باز هم از دست من کاری بر نمیومد.»

اون شیر پیر می رفت و نعره می کشید و با هر نعره ش برفا و یخا رو آب می کرد و ما هم به راهمون ادامه میدادیم تا رسیدیم به دهکده ی یخ زده. اونجا چند نفر از جمعمون جدا شدن و منم رفتم یه جایی و با دو نفر دیگه صحبت کردم و بعدش تنهایی به سمت دهکده و آبشار یخ زده ش رفتم...

همش همین بود. یا شایدم فقط همینش یادم مونده...

 ------------

پ.ن١: این همون مطلبی بود که تو پست قبلیم گفته بودم که تو فکرش بودم که بنویسمش.

پ.ن٢: این خواب قدیمی رو نوشتم و شاید یه روزی که خواب زلال چند شب پیشم تبدیل به یه خواب قدیمی شد اینجا بنویسمش.

پ.ن٣: در راستای پی نوشت٣ پست قبلیم تو پی نوشت٣ این پست اینو می نویسم: به این نتیجه رسیدم که یه آدم هر چقدر هم که خصوصیات بد و ... ای داشته باشه باز هم نباید بهش بگم آشغال. چون ممکنه یه روز چشامو وا کنم و ببینم دارم تو یه آشغالدونی زندگی می کنم و هیچی بد تر از این نیست.

پ.ن۴: راجع به ٨/٨/٨٨ که چهطور بود هم می نویسم به زودی. شاید به صورت ادامه ی مطلب به پست قبلیم اضافه ش کنم.

پ.ن۵: پستمو با یه عکس از زلالی شیخ چشمه ی شهمیرزاد شروع کردم و حالا می خوام با صدای آبی که از کوچه باغای شهمیرزاد میگذره تموم کنم تا حس پاک و قشنگی که من به شهمیرزاد دارم رو حس کنید. اینو خودم ضبط کردم. واسه دانلود کردنش اینجا رو کلیک کنید. حجم فایلش خیلی کمه نگران نباشید.


 
 
عدد شانس...
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

دقیق نمی دونم این قضیه واسه چه سالیه. ولی حدودا سالای دبستانم بود انگاری. حتی نمی دونم بر چه اساسی. اما می دونم که حس می کردم عدد شانس من « هشت » ه...

حتما خیلی اتفاقا افتاد که این همه سال گذشت و من هنوز بر همین باور بودم که ٨ عددیه که خوب واسم شانس میاره یا یه جورایی چیزایی که به ٨ ارتباط پیدا می کنن می تونن واسه من خوب و خوش یمن باشن.

تا همین سال ٨٧ خودمون به همین منوال پیش رفت و من دیگه بعد این همه سال باورم شده بود ٨ عدد مقدس من، عدد خوش شانسی من، عدد پر رمز و راز منه. حتما انتظارم واسه رسیدن سال ٨٨ قابل تصوره. اما بهار ٨٨ رسید تا یواشکی دم گوشم بهم بگه: « هی کوچولو! همچین خبریم نیست... »

نمردیم و بهار هم آمد

کودکیم حرام شد پای استعاره های دروغ

از بهار

همان کمبزه و خیارش به من رسید

 روز به روز از بهار ٨٨ گذشت تا من بیشتر و بیشتر به این اعتقاد قدیمیم شک کنم و به شانسی که ٨ برام می تونه بیاره... به هر حال پای لرز کمبزه و خیار بهار ٨٨ هم نشستم...

روزها و ماه ها از بهار ٨٨ گذشت تا پاییز ٨٨ هم رسید. مهر ٨٨ و حالا هم که آبان ٨٨... آره دیگه... آبان ٨٨ یعنی ماه هشتم از سال ٨٨... عالیه! کافیه ۶ روز دیگه صبر کنم تا یه ٨ دیگه هم به صف این ٨ ها اضافه بشه و...

کی می دونه می خواد چی بشه؟

 

پ.ن١: میشه صبر کرد... زمان جواب خیلی سوالا رو میدونه... البته به موقعش در گوشی میگه

پ.ن٢: میل گردها!... تیر آهن ها!... کمی بلند تر فریاد بزنید... شاید بغض کسی پشت فریادهای شما پناه بگیرد...

پ.ن٣: مدت ها دنبال یه شباهت گشتی و پیداش نکردی؟ عیبی نداره. کافیه بگردی دنبال یه تفاوت. اونوقته که با رسیدن به کمترین تفاوت می تونی بیشترین شباهت ممکن رو نتیجه بگیری.

پ.ن۴: هنوز حس می کنم وبلاگم خوشحاله... درسته که یه کم دیر آپدیتش کردم اما خوب اینترنتم قطع شده بود و وبلاگم به این خاطر ازم دلگیر نمیشه

پ.ن۵: تو مدتی که اینترنتم قطع بود به فکر یه پست دیگه بودم برای آپدیت کردن وبلاگم. اما گفتم تا ٨/٨/٨٨ نرسیده این مطلبو بنویسمو اون مطلبی که تو ذهنمه رو بذارم واسه پست بعدی


 
 
ظهور پی نوشت ها...
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

ت.م: «من محکومم به هم خوابگی با زمان و همیشه آبستن رنج»

سیاوش:

-رنج، فرزند خلف آدمیان است که وفادارانه، تا همیشه، کنار پدر یا مادر خود می ماند

-زمان، باوفاترین معشوقه ی عالم که رازهای مگویش را با هر عشق بازی زیر گوشمان ناله می کند

پ.ن١: این نه تنها اولین پی نوشت این پسته بلکه اولین پی نوشت این وبلاگه!

پ.ن٢: مثل یه موریانه که تو خاکه های چوب غلت می زنه... سعی می کنم از این حماقت به ظاهر بالفطره لذت ببرم... و کیه که بتونه یه موریانه رو سرزنش کنه؟

پ.ن٣: حس می کنم وبلاگم خوشحاله. کی میتونه بگه چرا؟ هر چی بیشتر دلیل داشته باشه بهتر!


 
 
توئیت می کنم پس هستم...
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

تو این شرایطی که انگار تو قحطی حرف زدن و نوشتنم فکر می کنم عضو شدن تو سایت twitter اتفاق خوبی بوده واسم. همین که اجازه ی استفاده از 140 تا کاراکترو داری واسه حرفایی که شاید بتونی مدت ها راجع بهشون حرف بزنی یا خط به خط راجع بهشون بنویسی، برای منی که خیلی وقته دستم به نوشتن نرفته محدودیت خوبیه. حداقلش اینه که تو دلواپسی این نمی مونم که این همه جای خالی داشتم واسه نوشتن و چرا ننوشتم. نهایتش 10-20 تا کاراکتر اضافه میاد که جای شکرش باقیه. ولی خدا نکنه چند تایی کم بیارم که اونوقت میوفتم تو این دلواپسی که حالا باید کدوم کلمه ها رو حذف کنم که حرفم جا بشه؟ همینشم کلی هیجان انگیزه. که سعی کنی کوتاه کنی حرفتو. حرفی که اونقدا هم نیاز به شرح و توضیح نداره. ولی کاش میشد وبلاگم و با صفحه ی توئیترم یه جوری به هم وصل می کردم که هر چی اونجا می نوشتم اینجا هم میومد. اینجوری وبلاگم انقدر سوت و کور نمی موند. شاید بد نباشه یه چند تایی از پستای توئیترمو اینجا این پایین بنویسم:

-توئیت می کنم، پس هستم... البته قبلا که توئیت نمی کردمم بودما... اما خوب، نه به این شدت

-همیشه که لازم نیست تو بری سفر... گاهی وقتا شاید بشه خود سفر بیاد

-دلم می خواد بو بکشم... چشامو ببندم و بو بکشم... فقط بو بکشم امیدوار باشم که یه بوی خوب بیاد... بوی خوبی که منو به گاز گرفتن تشویق کنه

خوب دیگه اینجا رو با توئیتر اشتباه نمی گیرم. باور کنین یه جورایی سختمه الان که دارم این همه اینجا می نویسم. ولی خوب شاید لازمه. واسه تمرین وبلاگ نویسی لازمه انگار...


 
 
باز می گردم...
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
 

خوب

برگشتم

به اینجا

وبلاگ قدیمیم

اینجا جای منه

اینجا جای سیاوشه

پس کار درست همینه

که برگشتم اینجا، به خودم

ترنج گفت هرچی تو ذهنته بنویس

باشه

می نویسم:

ترجیح میدم یه کرم توی میوه باشم تا یه میوه ی فصلی

اما می دونی بدی کرم میوه بودن چیه؟

اینکه وقتی بخوای از توی میوه بیای بیرون، اگه سوراخی که ازش اومدی تو رو گم کرده باشی، مجبور میشی یه سوراخ تازه درست کنی

این یعنی دوباره خوردن و خوردن و خوردن...


 
 
آخرین برگ دفتر قدیمی من
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢
 

وقتش رسیده به گمانم

دفتر نو می خرم

برای شعرهایم که نه

برای خودم، که تو شعرم می کنی...

به شاعر بودن چشمانت یقین دارم

به بی تابی دلم

زیر نگاه آرامشان

جمعه 11 بهمن 87

 

دفتریست قدیمی... گمانم بود که برای شاعر ماندنم تا همیشه کافیست... شاعری من به پایان رسید و این دفتر هم... از این به بعد خود شعر می شوم... شاعرم تویی... مرا به دفتری نو پناه بده...

 

دفتر نو


 
 
کافه نشینی تابستانه
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
 

حرفای دیروز من حرفای امروزم نیست
اصلا شاید امروز نخوام حرفی بزنم
نظرت چیه؟
اگه امروز یه نگاه به تو بندازم که اون ور میز پشت دیوار نشستی و داری به من زل می زنی چیزی رو از دست نمی دم
اما این کارو نمی کنم
یه پیشنهاد خوب واسه امروز دارم
دلم می خواد قبول کنی
امروز می خوام که برقصیم
2 نفری
فقط من وتو
به همین موزیکی که الان داره تو گوشم می پیچه
دسستتو بده بهم و بلند شو
می خوام بهم نشون بدی که چقدر خوب می تونم برقصم
رقص من یه رقص یک نفره نیست اگه قول بدی باهام پاشی و برقصی
در غیر این صورت امروز این حسرت رو تو دلت میذارم که چرا بلند نشدی
.
.
.
تنهایی می رقصم
جای هر دوتاییمون
حسودیت نشه
ولی تمام دنیا دارن منو تحسین می کنن
چهار دیواری دورمون دلش می خواد با من برقصه
حتی اون صندلی پشت دیوار
که تو روش نشستی
حالا حتی نت های موسیقی هم با من میان
تا انتهای امروز که می رقصم و تو نگاه می کنی
به جای خالی خودت کنار من که با خودم پرش کردم
و باور کن که خالی نیست واقعا
اینجا همه چیز جمع شده تا خالی نباشه جای تو
و تو هیچ وقت باورت نمیشه که این همه چیز لازمه تا جای تو دیگه خالی نبا
شه

.

.

.
خواهش می کنم بلند نشو
امروز روز رقص منه
تنهایی
اگه خواستی وقتی با خودت تنها شدی برقص
و ببین می تونی جای خالی منو با چیزی پر کنی؟


 
 
 
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
 

آب می روم

پا برهنگی کوچه های ریگ پوش را

پشت یکی از همین خم های کوچه ها دزدی نشسته

کفش هایم در دستش

کیمیاگری می کند

مرا که خاک آمدم، آب می برد

آب می روم


 
 
من راوی...راست و دروغش با تو
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٧
 

به من می گویند دروغگوی پست

اما

کلمات که مال من نبودند

قصه هم نه قصه ی من

که ریتم در هم پاشنه های کفش بود

هنوز ماسه های نرم

دریا هم موج می زند هنوز

و جای پای عبور بی نقصشان محو می شود

 و من برایشان راست می گویم

یک خط در میان

جمعه 12 بهمن 86 


 
 
انحنای رنگین
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦
 

اینجا همه فریاد می زنند

 

خاطرات خاکستریشان را

 

ریتم لنگ سکوت من اما

 

غوطه ور حجم خالی از رنگ* رنگینشان

 

رقص بنفش تو را تضمین می کند

 

دست که بیافشانی

 

مرز سفید وسیاهشان

 

خاطره ی آخرین رنگین کمانمان می شود

 

از بنفش تو

 

تا قرمز من

 

 

28 تیر 86

 

 

* رنگ : Reng

 

 


 
 
سلام تولد دوباره!
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
 

به نام آنکه جز او نوری نیست

 

 

دوست خوبم سلام!

 

 

امروز 20 تیـر 1386 هیجدهمین سالگرد تولدمه. این نامه واسه یادآوری تولدم نیست. فقط واسه یه درخواسته.

 

18 ســال از تولــدم میگــذره. حــالا شــایــد زمـانیه که باید وارد یه دوره ی تازه از زندگیم بشم. نمی دونم چرا 18 سالگـی. اما این طور به نظر میـاد که یه مرزه. مرز بین چی و چی رو هم نمی دونم. ولی فکر می کنم این رو هم باید خودمون انتخاب کنیم که اونور 18 سالگی چه چیزی منتظرمون باشه.

 

طی این 18 سال اتفاقای زیادی افتادن. قدم های زیادی برداشتم. سکون های زیادی رو تجربه کردم. حرف ها، ترانه ها، نغمه ها، سکوت ها و باز هم سکوت هایی به یادگار گذاشتم. اما میون این همه یه چیز هست که واسم عــزیــزه. بــودن با تــو، حــس کــردن زیبــایــی ها در کنار تو و رشد کردن و بزرگ شدن با تو. همه ی اینها زیباتــرین هــای خاطرات منن. وقتی آدم کسی رو دوست داره قسمتی از وجودش رو بهش هدیه میده. هدیه ای که پــس گرفتنــــی نیست. پس دادنی هم نیست. و حتی شاید هیچ وقت هم نشه گمش کرد. چون جاش امنه. پیش کسیه که دوستش داره.

 

سیدارتـا قبل از بودا شدنش به این نتیجه رسید که زندگی چیزی جز سختی کشیدن نیست. و برای پیدا کردن راه حل تلاش کــرد. نور رو پیـــدا کرد و زیبا شد. سیدارتای وجود من هم یکی از همین روزهای 18 سال به رنج دنیا رسید. و جوابش برای این سوال بــزرگ شد تو. تو کسی هستـی که دوستت داشته. نور رو تو وجودت پیدا کرده و با بودن در کنارت زیبا شده. حالا هرچه طولانی، هـر چــه کــوتاه دوستت داشتن رو تجربه کرده و در عوضش قسمتی از خودش رو تقدیمت کرده که می دونه جاش تا همیشه امن می مونه.

 

18 سـال از خدا عـــمر گرفـــتم و قسمتــی از اون رو با تو قـسمـت کـردم. بـا تو گذروندم و ارزشمندش کردم. خاطرات زیادی از هم داریم. لبخند، نگاه، کلام، فکر و قدم های زیادی رو کـنار هـم به خاطــراتمون اضــافــه کردیم. با هم نفس کشیدیم و رشد کردیم. همدیگه رو دوست داشتیم و زندگی کردیـم. اما چیزی هست که نگرانم می کنه. و اون تلخی هاییه که بی اختیار نصیبت کردم. خاطرات تلخی که شاید دوست داشتـــه باشــی تا همیشه فراموش کنی اما می دونم که فراموش شدنی نیست. من هم چنین چیزی ازت نمــی خــوام. فـقــط می خوام مثل همیشه بزرگ باشی و ببخشی.

 

دوســت دارم اونــور 18 سالگــی بتونم با اطمینان قـدم بردارم. دوست دارم ته دلم راضی باشم از این 18 سال زندگی. اما یه چیزی هست که آزارم میده و باعث سنگینیــم میــشه. سنگــینــی ای که منو از قــدم برداشتن باز می داره. یادآوری اینکه گوشه ای از این سال ها، لحظه هایی که با هم بودیم و بدون اینکه بفهمم باعث دلـتنگی تو شدم منو از قوی بودن دور می کنه. خاطرات نورانی با تو کم ندارم اما نگران تیرگی هایی هستم کـه از من توی خاطراتت باقی مونده. نگران زخم هایی هستم که ندونسته به تو زدم و یا حتی اشتباه های کوچیکــــــی که باعث میشدن گوشه ای از خلوتت سرزنشم کنی.

 

به درستی خودم شک دارم. به قدم های اشتباهی که برداشتم فکــر مــی کنم و توی ذهنم به خــودم میگم : « چه اطمینانی وجود داره که توی ادامه مسیرت این اشتباه ها رو تکرار نکنــی؟» و واقعــا هم هـنوز به محکم بودن جای پام اطمینان ندارم. چون نگران مسیر طی شده هستم. مسیری که تو بهم کمک کردی تا پشت سر بـــــذارم ولی می دونم توی گوشه هایی از این مسیر رنجوندمت. نه اینکه دوستت نداشته باشم، که از روی حماقــت یـــا شاید... میگن خاطره ی بدی که از یه دوست داری بیشتر از خاطره ی بدی که از کـس دیگــه ای داری آزارت میده. من به دوست داشتنت ایمان دارم و همین باعث میشه نگران رنجش تو از خودم باشم.

 

مــی دونم طلب فرامــوش کردن، خواستن یه امر نشدنیه. واسه همین تنها راهی که به ذهنم میرسه اینه که ازت خواهــش کــنم ببخشــی. مــی خوام همین طور که بهم کمک کردی تا اینجای راه بیام، بهم اجازه بدی با روحی سبک و دلی راحت، هــر چــند بـی تو و یـا بـا تـو، تـو جـاده ی پیش روم قـدم بـردارم. مـی خـوام ببخشی تموم اشتباه هایی که می دونم جای زخمش همیشه می مونه. و همیناست که باعث لرزش دست و پام میشه. همیناست که منو به شک وا می داره که : « آیا واقعا اون ور 18 سالگیت می تونی به آرامش برسی؟»

 

میگن عشق و دوستی می تونه به آدم قدرت بده. شهامت رفتن بده. اصلا خودم تجربه کردم. دیدم که وقتی باهام بـودی کارایی کردم که حتی فکرشم نمی تونستم بکنم. حالا فقط سنگینی اشتباهاتمه که سستم میکنه. واسه همین خواهــش مــی کــنم ازت به عــنوان یه دوست دیروز، یه دوست امروز و شاید یه دوست فردا ببخشی و بذاری آسوده خاطر راه برم. پرواز کنم. ازت می خوام حلالم کنی!

 

 

سنگینم! سنگ نیستم! اما تو پروازم بده!

 

سیاوش

 

20 تیر 1386

 

 

 

 بعد نوشت: این پست رو خطاب به همه ی کسانی که تو این ١٨ سال کنارم بودن نوشته بودم اما از اونجایی که از کامنتا فهمیدم که بعضیا فکر کردن این پست خطاب به کس خاصیه لازم دونستم که اینجا توضیح بدم که اگه تو این ١٨ سال کنارم بودی بدون که مخاطب این پست تو هم هستی


 
 
ناخنکی به عبور تو به بود و نبودمان
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸
 

1.

 

اهل ناخنک زدن نبودم ولی

 

ژنتیک که این حرف ها حالیش نمی شود

 

جدم آدم هم دست دلش کج بود

 

شرکم را به ناخنکی فروختم

 

عبور یاران غار

 

ریاضت های بودا

 

حالا فقط می خواهم بخوابم

 

جای سکوت درخت انجیری بکار

 

 

 

2.

 

دلت به حال کوچه سوخت

 

که زیر پاهای ما له شود شاید

 

که قدم هایت

 

آهسته

 

صدایشان در گوش هیچ عبوری نپیچید

 

در گوش هیچ حضوری

 

 

 

3.

 

در ابتدای حضورمان

 

بودمان با نبودمان آمیخته شد

 

آنکه بود من بودم و

 

آنکه نبود تو

 

که قصه بافتند از این نوسان هنوز...

 

پشت کدام پرچین انکار قایم شده ای؟

 

که هستی

 

و بود من را اما

 

انکار می کنی

 

حالا تمام قصه به رنگ کوچ شده

 

رنگ امروز من

 

رنگ دیروز تو


 
 
یک « سوغاتی جنون » قدیمی
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
 

دیوانه یا مجنون؟

چه فرقی می کند؟

قاتل...

ترانه که کم می آورم

                            کلمات بی خیال من می شوند

در اوج که نه

در همین میانه ی آسمان و زمین

بینهایت عبور را که سرک می کشم

فکر می کنم

                 جایی که انگار می روم سوغات چه دارد؟

                  تا برایت بیاورم

خنده ام می گیرد

                         که احمق شده ام و

                          بیهوده کلمات را سر می برم

به خیالم قربانیشان می کنم برای تو

اما چیز دیگریست

به گمانم معتاد شده ام...

چشمانم که درست نمی بینند

شاید همین نزدیکی ها پرواز می کنی ولی

دست که تکان می دهم خنده ات نمی شنوم

تا شصت می شمارم و باز

                                    دست می رقصانم

هوا هنوز ساکن است و تو

                                     نمی خندی

در نفی حضورت شمردن را خوب یاد گرفته ام

می توانم اعداد را از یک تا شصت بارها بشمرم

و سیصد و شصت و پنج را بی صبرانه انتظار بکشم

می بینی؟

صورتم گل انداخته

انگار همین نزدیکی ها کسی ترانه ی آشنایی می خواند

صفحه های دفترم رقصشان می گیرد و

لبخند تو از میانشان می شود وصله ی صورتم

صورتم زخمی شده و تو را می خندم

زیباتر شده ام

مگر نه؟

 

۵شنبه ۸ دی ۱۳۸۴

بازنویسی ۲شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵


 
 
« شب به خیر سر دبیر!» بی خوابی ام کوره راه « کوچ زمستانی» تو
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦
 

تیتر اول شب نامه:

 

« این شعر تنها یک نسخه دارد»

 

مشق شبی از چشمان روی دیوار

 

که هر شب سرمشق تازه ای ست

 

من هم که تنبلی هنوزم را

 

پشت خط های فقط خرچنگم پنهان می کنم

 

شده ام شب نامه فروش

 

زیر درخت گردویی اتراق کرده ام و

 

شب نامه شب نامه را سکوت می کنم

 

مبادا که کسی هوس کند

 

تنها نسخه ی چشمان امشبت را بخرد و

 

جنون را از من بگیرد

 

 

 

تمام نیازم فراهم بود. دیواری سفید با مدادی سیاه. باید همه چیز حساب شده پیش می رفت. همین بود که می خواستم دو نقطه ی اول را بگذارم و بعد همه چیز را بسپرم به چشمان تو. گذاشتن نقطه ی اول ساده بود. هر کجا که می گذاشتمش نقطه ی دوم کمی آن طرف تر می نشست. این هم از خوبی دیوار سفیدم بود. که جا برای دو نقطه های بسیاری داشت. بعد از نشاندن نقطه ی اول نوبت به نقطه ی دوم رسید. کمی آن طرف تر. شاید اگر کمی بالاتر هم می گذاشتم می شد اثری غیر معمول تر آفرید. اما همان جای اول مناسب تر بود انگار. نقطه ی دوم را گذاشته و نگذاشته مدادم شکست!

 

حالا مدت هاست آن دو نقطه روی دیوار سفیدم باقی مانده اند و من از آن به بعد دست به مداد نزده ام. باقی اش همه شعر شد و داستان و خط خطی های خودکارهای مشکی که کم ترین خوبیشان این بود که نمی شکستند. خودکار ها نشکستند و من نوشتم از سیاهی هایی که آنقدرها هم سیاه نبودند اگر مدادم نمی شکست. پیش خودم گفتم اگر زمستان شود شاید همه چیز یخ ببندد و سفیدی اش بشود پس زمینه ی قدم های سیاه سوخته ی خودکار هایم. اما اولین چیزی که یخ زد خود زمستان بود. خود سفیدی دیوار. و بعد از آن جوهر خودکارهایم.

 

دست از سر دیوار سفیدم بر می دارم. با دو نقطه ی روی آن که هنوز که هنوز است به من زل زده اند. اما با خودکارهایی که جوهرشان یخ زده زل زدن بی فایده است. دست از سر دیوار سفیدم بر می دارم ولی زمستان هنوز با آن کار دارد. باد زمستانی که می وزد دیوار سفیدم می ماند بی سر پناه. با دو نقطه ی روی آن که وقت کوچشان رسیده. کوچ زمستانی از دیوارهای یخ زده. زمستان های یخ زده. باد چه زمستان و چه هر فصل دیگر داستان زمینمان می وزد. و من دست از سر دیوار سفیدم بر می دارم. « دست از سرت برداشتم دیوار سفیدم! در کوچ زمستانی ات باد که می وزد سرت را بدزد که درد سرت نشود یه وقت!»

 

 

 

اگر شبی از شب های زمستان مسافری

 

چمدانت را سبز ببند

 

که با گل های سرخ نگاهت جور می شود

 

آنوقت اگر یکی از همین شب های زمستان مسافری

 

نگاه خسته اش به بهار تو بیافتد

 

زمستان را کوچ می کند

 

تا بهار تو بی چمدان می دود


 
 
ای پادشه خوبان...! « بهار دزد» هنوزی و من در پی « اکسیر نفتالین»
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٢
 

پا در هوا

دستهایم کوتاه تر از آن بود

که سرم را بدزدم

تو گذشتی

قدم هایم را دزدکی چیدی

تابستان که شد تازه فهمیدم

درختم در بهار عقیم شد

 

 

 

نازل شده بودم. از آسمان. روی زمین که نه! توی زمین. دست هم اگر داشتم به جایی نمی رسید. و زمان بود که می گذشت. وقت سر بیرون آوردن تازه معلوم شد که سر نبود. قدمی بود رو به آسمان. مدت ها گذشت تا شکلی به خود بگیرم. درخت واژگونی شدم. ریشه در آسمان و سر در خاک.

 

 

نازل شده بودم. از آسمان. منتظر پیامبر که نه! منتظر رهگذر. رهگذر بود. مثل همه ی رهگذران هنوز. زیر سایه ی ریشه هایم نشست. وقت رفتنش « بودا» شده بود. میوه ی قدمی از پاهای در هوایم چید. رفت که نوید « نیروانا» دهد خلق را.

 

 

نازل شده بودم. از آسمان. بی خبر که نه! از همان بالا که می آمدم دیدم. بوداهای در عبور. درخت های واژگون در حضور. بودا که می گذشت درخت معبد می شد. واژگونی اش بت. کم کم درخت ها هم واژگونیشان باورشان می شد. بت که باشد موریانه ها جان می گیرند. بوداها می گذرند. گه گاه خسته از بودا شدن. معبدها می مانند. با قیژ قیژ موریانه ها.

 

 

همیشه ی هنوز، گذر ثانیه ها نوبت ها را می رساند. معجزه... آسمان... نزول... زمین... درخت... واژگون... رهگذر... بودا... عبور... معبد... بت... موریانه... نوبت به من رسیده. ریشه هایم رقص قیژ قیژ موریانه ها را دارند. ولی امید دارم. امید دارم به عبور رهگذری. که این بار بودا که نه! « کیمیاگر» شود. شاید هنگام عبور « اکسیر نفتالین» به من ببخشد.

 

 

 

موریانه ی شکمو!

 

تمام حضورم را خوردی

 

بس ات نبود؟

 

افتاده به جان سکوت

 

تا انتهای قژ قژ ات می خوری

 

گاه می اندیشم

 

کاش قرص نفتالینی بودم!


 
 
« شک دارم» حتی به این « عبور سنگی»
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٠
 

به شعر بودن نوشته هایم شک دارم

به رقص های موزون تو

بر سطرهای بی وزنشان...

« شنبه 4 آذر 1385»

 

 

یکی بود یکی نبودمان را خودمان گفتیم و انگار نقطه سر خطی در کار نبود. بندهای جدا را پشت سر هم ردیف کردیم و حالا یادمان رفته کجای این سطرهای تو در تو فاصله ای گذاشته ایم تا شاید بخواهیم نفس بکشیم. اینجا اکسیژن فراوان است. لازم نیست در صف بایستی تا شاید 22.4 لیتر اکسیژن به تو هدیه کنند و سرت منت بگذارند. اینجا همه می دانند 1 مول اکسیژن قابل نفس کشدن ما را ندارد. اینجا اکسیژن فراوان است ولی داروخانه ها را تعطیل کرده اند و قرص سرماخوردگی پیدا نمی شود. سردی باد پاییزی اینجا غوغا می کند و آدم ها ناچار سرما می خورند. اینجا اکسیژن فراوان است ولی آدمهایش همه دماغشان گرفته است.

 

 

مسافر بودم از خدا

که ناگهان سنگ شدند

دستهای در جیبم

و جاده آنقدر عمیق می نمود

که سکوت

تازه آرام جاده را عمیق شده بودم

که خدا سکوت شکست

آرزویم شد: دست هایی در گوش

وقت تجربه ی سنگی شدن

 

« شنبه 21 مرداد 1385»


 
 
« سوره ی شرک ، آیه ی هنوز مانده به آخر »
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳
 

توحید شرکم را مومنم ولی

تو کفرت را هم کافری انگار

دستانم هنوز رقص تو را دارند

و اگر آن کودک سنگی پراند

                          باد در گوشش خواند

ایمان باد کفرش بود

تو هم اگر کفرت را مومن می شدی

                        حالا شرکم در آغوشم بود

شنبه 15 مهر 1385

 

 

این روزها در دلم زیاد می خندم. برای تو نه! به تو می خندم. نپریدی و نپریدی و درست حالا که هوا بد است هوایی شده ای. ببینم! آن بالا چه چیز خیرات می کنند مگر؟ این پایین که هنوز سهمیه ی جنونمان به آخر نرسیده و سلام ما صدها جواب دارد. ببینم! آن بالا اگر اشک بریزی شروع دوباره ات سهم کدام سبز نارس می شود؟

 

شاید هم اشتباه می کنم که هوایی شده ای و گلاویز تلاطم های باد. ولی این پایین هم نیستی. شاید پاین تر از من، زیر همین سطح ناصاف می خزی!  ولی چند وقتی ست که زمین هم حال خوشی ندارد. مانده ام کجای صف اکسیژن یارانه ای به آخر رسیدی که صدایت حالا از ته چاه هم... می آید؟

قبل از اینکه نقطه ی پایان را بگذارم تو به پایان می رسی. بالا یا پایین خطی که من ایستاده ام. و خنده های من شاید به گوشت برسد. که به تو می خندم. به گریه هایی که فقط سهم خودت می شوند و نفس هایی که لای ریگ های زمین گیر می کنند ( نقطه )


 
 
« باد کور» دور از « باور سپید»
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
 

باد که می وزی دیوار بود

وقتی نمی وزی پنجره

باز و بسته اش چه فرقی دارد؟

به هر حال نمی وزی

باد که نمی وزد

پنجره آجر آجر سیمان آجر

حالا دیگر دیوار هست

باد هم

 

 

- چهارشنبه 15 فروردین 85

حالا سرما آنچنان حال دنیا را گرفته که باد هم یخ زده انگار. آن سوی دیوار مجسمه ای یخی از باد. این سوی دیوار مجسمه ای چوبی. شاید سوختن چوب... باز شدن یخ... اگر « باور سپید» ی تابلوی دو سوی این دیوار شود.

 

 

 

انگار کسی زیر گوش تخته سنگ ها خوانده:

« باید باور کرد

رقص این موج های سپید را

که آغوششان همرنگ جنون باد

و پرنده هایی که تماشاگرند

هر شب و روز سپیدی این آب.»

باور تخته سنگ اما کوچ است

کوچ دزدترین کولی دنیا

حالا که باد می وزد ولی

باید باور کند

سپیدی رقص این همه آب

این همه آبی را

- 5شنبه 5 مرداد 1385


 
 
هندسه ی ولگردی
نویسنده : سیاوش تتاردار - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
 

با دمی پایین

پنج دست و پا می رود

ولگرد بی صدا

طول جاده هایی را که همه عرض اند

و نهایت آن شاید راسی ست

از برخورد طول جاده های ما

با عرض قدم های او

 

 

جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵


 
 
← صفحه بعد