(این پست طولانی ترین پست وبلاگم شده. امیدوارم باعث نشه نخونده ازش رد بشین)
آره خب... غیبتم طولانی شد...می دونی چیه؟... نه اینکه حرفی نباشه واسه نوشتن... نه اینکه نخوام بگم از چیزی... وسواس وبلاگی دارم... همین الان این اصطلاح رو از خودم در آوردم... وسواس وبلاگی... می تونی بخونیش شک واسه نوشتن هر چیزی تو وبلاگ... یا هر وسواس دیگه ای که فکر می کنین به وبلاگ می تونه مربوط بشه.
حالا ولی نشستم اینجا که بالاخره آپدیتش کنم. به چه بهونه ای؟ داره بهار میشه خب! از کی تا حالا بهار بهونه شده؟... والا از وقتی که یادم میاد بهار بهونه بوده اما... امسال اصلا تو فاز بهار و عید و سال نو نیستم خداییش... اما بازم انگار یه چیزی نمیذاره آدم دست به خونه تکونی و اینا نبره... یه حس غریزی شاید... راستی! غریزه رو همینجوری مینویسن؟!
خب سال ٨٨ داره تموم میشه دیگه. ینی دیگه آخرشه. یه چیزی کمتر از یه قلپ شاید ازش مونده دیگه. اما خب این وسط خیلی چیزا هست که نمیشه سرسری ازشون گذشت. مثلا همین عیدونه ی ٨٨ که هنوز خیلی ازش دور نشدم اما خدا میدونه که چقد دلتنگ اون روزام. ٣ هفته ای که مثل یه رویا گذشت برام. خاطراتش رو دوره می کنم پیش خودم و تو لذتش غرق میشم.
راستی! شاید بد نباشه از مسابقه ی داستان نویسی عیدونه ی ٨٨ بگم واسه آخرین پست وبلاگم تو این سال. چون می تونم این مسابقه رو اینجا شرح بدم اما اگه بخوام از حس و حال عیدونه بگم دست و پام بسته میشه. حس خوبی که به عیدونه ی ٨٨ داشتم و دارم چیزی فراتر از یه پست وبلاگی و کلماتیه که بخوام اینجا پشت هم ردیف کنم. پس بخونین ماجرای مسابقه ی داستان نویسی عیدونه ی ٨٨ رو...
تو بازارچه ی خیریه ی عیدونه ی ٨٨ که تو دانشگاه تبریز از ١۵ تا ١٩ اسفند به دست دانشجوهای این دانشگاه به نفع کودکان بی سرپرست و سرطانی برقرار شده بود یه بخشی بود به اسم مسابقه. مسابقه ی داستان نویسی بود در واقع. روال این مسابقه به این شکل بود که تو افتتاحیه ی این بازارچه از یه داستانی رو نمایی شد که در واقع نیمه کاره رها شده بود. ینی استارت کار داستان رو نمایی شد و شرکت کننده ها تو روز افتتاحیه سعی کردن این داستان نیمه کاره رو ادامه بدن و تا قبل از ساعت ۶ عصر این ادامه ی داستان رو به غرفه ی مسابقه تحویل بدن. فقط باید به این نکته توجه می کردن که داستان نباید تموم میشد و همچنان اونا هم باید نیمه کاره ادامه پیدا می کرد. هیئت داوران مسابقه تا فردا صبح ساعت ١٠ ادامه داستان های نوشته شده رو می خوندن و بهترین ادامه داستان رو انتخاب می کردن و می چسبوندن کنار شروع داستان و از این به بعد هر روز این داستان از ادامه ی برگزیده ی شرکت کنندگان تو مسابقه ادامه پیدا می کرد و هر روز قسمتی از داستان نوشته می شد تا یک روز مانده به اختتامیه ی بازارچه. تو این روز باید آخرین قسمت داستان به غرفه ی مسابقه تحویل داده میشد. یعنی دیگه داستان باید تو اون روز تموم میشد. با این تفاوت که هیئت داوران تو روز اختتامیه مستقیما پایان داستان برگزیده رو انتخاب نمی کردن. هیئت داوران از بین همه ی پایان داستان های نوشته شده ۴تا از بهترین ها رو انتخاب کردن و چسبوندن کنار تنه ی ساخته شده ی داستان و تو روز آخر از شرکت کنندگان در بازارچه خواسته شد که با خوندن کل داستان و ۴پایان برگزیده ی هیئت داوران به یکی از ۴داستان برگزیده رای بدن و در مراسم اختتامیه پایان داستان برگزیده ی شرکت کنندگان با شمارش آرای اونا انتخاب شد.
خب امیدوارم توضیح واضحی داده باشم راجع به این مسابقه. حالا می خوام مرحله به مرحله ی داستان رو بنویسم اینجا و در آخر هر ۴پایان برگزیده ی هیئت داوران رو جداگانه میذارم و ازتون می خوام شما هم بگین از کدوم پایان داستان خوشتون اومد...
شروع داستان:
_ھی تو ! اونجا داری چی کار می کنی؟ مگه نمی دونی الان وقت خوابه؟!
_ خوابم نمیاد!
_ ولی الان باید بخوابی! ببینم نکنه باز قرصھاتو نخوردی؟!
_ من خودم خوب می دونم کی باید بخوابم. الانم می خوام برم خونه!
_ خونه؟! خونه که نمیشه بری تا وقتی دکترت اجازه نده! تو ھنوز تازه اومدی اینجا. باید قرصھاتو به
موقع بخوری، دکتر باھات صحبت کنه وقتی مطمئن شه حالت خوب شده می فرستت بری.
_ من حالم خوبه، اینو ھم تو می دونی ھم اون دکتر شیّاد!
_تو اینجایی که یکم استراحت کنی، سرحال که شدی میری خونه!
_ ولی من امشب می خوام برم خونه!.....
ھه..... ھه..... ھه....... تاکسی! دربست!
_داداش کجا می خوایی بری این وقت شب؟
_ برو، فقط سریعتر برو! ھر چقدر میخوای بھت میدم......
برگزیده ی قسمت دوم:
چشماشو بست و گذاشت صدای چرخ ھای ماشین رو خیسی خیابون ھمه ھمھمه و صداھایی که تو سرش می پیچید رو بیرون کنه. می خواست تلاش کنه ھمه ی شلوغیا رو از تو سرش خالی کنه بیرون تا یه فضای خالی بمونه فقط , چیزی که مدت ھا بود داشت دنبالش می گشت . کاری که اون دکتر لعنتی می خواست با اون قرصھای کوفتی بکنه ولی نتونست , کاری که نم ھوای امشب به سادگی داشت می کرد.
_ ببخشید می تونم بپرسم کجا باید برسونمتون؟
آروم چشماشو وا کرد, از پشت خیسی شیشه ی پنجره توی اون تاریکی به سختی می تونست تشخیص بده تو کدوم خیابونن.
_ الان یه ربعه که دارم میرم اما ھنوز نگفتین مسیرتون کجاست.
چراغای نئون قرمز رستورانی که دیگه داشت تعطیل میشد کمکش کرد بفھمه کجای تاریکی این شھره.
_ تقاطع بعدی رو بپیچین راست. اولین کوچه ی اون خیابون پیاده میشم.
ھمیشه بعد از اینکه شامو تو اون خیابون می خوردن سر بالایی پیاده رو رو گز می کردن تا برسن به کافه ی کوچیکی که یه خیابون بالاتر تو اون کوچه ی قدیمی بود. خیلی وقت بود تو اون خیابونا نبوده ولی یه چیزی تو دلش می گفت باید امشب بره به اون کافه . ھر چند تنھا باشه . ھرچند اون سربالایی ،تنھا، سواره، از پشت شیشه ھای خیس تاکسی طی بشه....
برگزیده ی قسمت سوم:
یه چیزی تو دلش می گفت که باید امشب بره به اون کافه.
چشماشو بست تا تنھا صدای حاضر سکوت مبھم یه نگاه باشه که ھمیشه تو اون کافه چشم به راھش بود.
خیسی پشت شیشه مثل یه ھمراه ھمیشگی با چشماش که آروم آروم گرم می شدن، ھمدردی می کرد.
و نگاه پرسشگر راننده که ماتیش دنبال جواب تمام سؤالاش می گشت.
چشماشو بست و رھا شد تو خیال کافه... که صدای ممتد ضربات یک دست مشت شده به شیشه اون رو دوباره به تاکسی برگردوند. با دستاش چشماش رو مالید تا بتونه چھره ی بیرون تاکسی رو تشخیص بده.
یک پیرمرد با لباسھای وصله شده، صورت اصلاح نشده و یه دنیا چین روی صورت. تمام خاطرات قاب شده ش تو یه لحظه توی ذھنش کنار ھم قطار شدند تا شاید میون اون ھمه رنگ و تصویر فراموش شده، چھره ی پیرمرد سیگارفروش مثل یه تلنگر، روزھای پاک شده ی زندگی شو به یادش بیاره. باید بین تلخی نگاه آشنای پیرمرد و اشتیاقش برای رسیدن به کافه یکی رو انتخاب می کرد. فرصت زیادی نداشت. اعداد ثبت شده روی چراغ وسط چھارراه که تند و تند جاشون رو به ثانیه ی بعدی می دادن تصمیم رو سخت می کردن. تا اینکه قبل از اینکه بتونه انتخابی بکنه راننده پاشو گذاشت روی گاز و خیرگی نگاھشو با غریبه به ھم زد. تاکسی داشت با سرعت به راھش ادامه می داد. نمی دونست باید آروم و بیصدا لَم بده روی صندلی و بره به جایی که تمام مدّ تی که توی بیمارستان بود دقیقه به دقیقه برای بودن اونجا نقشه کشیده بود یا پیاده بشه و بره دنبال پیرمردی که حالا دیگه مطمئن بود قبلا ھیچ وقت
ندیدتش.
دست کرد توی جیبش و تمام اسکناسھای پاره ای رو که داشت با یه عالمه پول خرد خالی کرد روی صندلی تاکسی...
_ نگه دار، باید پیاده شم.
_مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟
_ ترمز کن. ھمین الان...
راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.
ھمه ی آدمھای توی خیابون با تعجب مردی رو به ھم نشون می دادند که با لباس مخصوص بیمارستان زیر بارون می دوید.
دستشو گذاشت روی شونه ی پیرمرد...
پیرمرد تقریباً ھم قد خودش بود فقط کمی تکیده تر با یه خال گوشتی کنار چشم چپش، درست مثل ھمونی که کنار چشم راست خودش بود. انگار جلوی آینه ایستاده باشد. برای حرف زدن با اون دنبال یه بھونه می گشت و دم دستی ترین بھونه سیگار بود. یه سیگار که با آتیش سیگار اون روشن می شد. یه سیگار خاص می خواست، از ھمونی که گوشه ی لب پیرمرد جا خوش کرده بود. پیرمرد دست کرد توی جیبش تا پاکت سیگار رو بیرون بیاره که یه عکس روی کف خیس پیاده رو افتاد. خم شد تا عکس رو از رو زمین برداره. باورش نمی شد، عکس خودش بود، عکس خودش توی ھمون سن وسالی که الان بود و کنارش لبخند فراموش نشدنی کسی که ھیچ وقت تو ھیچ عکسی کنارش نبوده. یه عکس از خودش و با
ارزش ترین داشته ھاش توی جیب مرد سیگار فروش...
برگزیده ی قسمت چهارم:
یه دلھره ی عجیب ھمه ی جونشو گرفته بود. نمی تونست ھیچ جوری با این قضیه کنار بیاد. پرید سمت خیابونو جلوی یه تاکسی رو گرفت و گفت: « خواھش می کنم منو برسونین بیمارستان. خواھش می کنم. » زنی که پشت تاکسی نشسته بود با دیدن حالش گفت بذارین سوار شه. سوار که شد زن گفت: « من پرستار بیمارستانم. شاید بتونم کمکتون کنم. اتفاقی افتاده؟ » « دعا کنین اتفاقی نیفتاده باشه. دعا کنین. خواھش می کنم سریع تر برین آقا...» ھمه ی وجودش پر بود از اضطراب و ناباوری. چه طور می تونست با این قضیه کنار بیاد و قبولش کنه؟...
جمعیت با شنیدن صدای آمبولانس که نزدیک می شد کنار رفتن. تصادف سنگینی بود. یه مرد و یه زن که مسافر تاکسی بودن، و راننده ی تاکسی به شدت آسیب دیده بودن و باید زود به بیمارستان می رسیدن. پیرمرد سیگار فروش از میون جمعیت چیزایی رو از رو زمین برداشت و آروم به سمت دکه ش رفت. خیلی وقت بود صحنه ای به این دلخراشی ندیده بود.
« مراقب مریض این تخت باشین پرستار. ھر تغییری تو حالش دیدین سریع بھم گزارش بدین.»
ساعت ایستاده بود و زمان ھیچ حرکتی نداشت انگار. از پشت شیشه می دید که دکترا دور تخت حلقه زدن و سعی می کنن مریض روی تختو زنده نگه دارن. شروع کرد به دوییدن سمت خروجی بیمارستان. نمی تونست ھمه ی این اتفاقا رو باور کنه. « تاکسی! دربست! » « داداش کجا میری این وقت شب؟ » « برو، فقط سریعتر برو! هرچقدر بخوای بهت میدم » ...
سنگینی نگاه راننده تاکسی رو از تو آینه رو خودش احساس می کرد. چرا انقدر آشناست چھره ش؟
_ نگه دار، باید پیاده شم
_ مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟
_ ترمز کن. ھمین الان...
راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.
« من از اون راننده ی تاکسی خواستم که برسوندت اینجا. باید چیزایی که ازت پیشم امانت مونده بھت برمی گردوندم »
پایان برگزیده ی شماره ١:
یه عکس و یه نخ سیگار، اینارو گذاشت تو دستاش. عکس خودش بود، تفاوت داشت، امّا بعد از این ھمه سال می تونست قیافه ی خودش رو بشناسه، قیافه ای که ھر روز توی آینه تو چشاش زل می زد و می گفت: " شاید امروز... شاید امروز، روز بھتری باشه . امروز سرنوشت تو زندگیم دست ببره...." سرشو بلند کرد. انتظار دیدن صورت پیرمردو با اون خال گوشتی داشت امّا...
نه دکّه ای بود... نه پیرمردی... و نه پارکی... اون توی کافه بود. پشت میز.
_ آقا شرمنده، ما داریم کم کم می بندیم، می تونم لیوان قھوه تونو ببرم؟
_ من کی اومدم اینجا؟!
_ خیلی وقته.
به لباساش نگاه کرد. لباس بیمارستان تنش بود. ھمه ی وجودشم خونی بود. واقعاً چندش آور بود. جیبشو نگاه کرد. یه چیزی توش خاموش و روشن می شد. در آورد، موبایلش بود. یه اسم روش بود دکتر...
کمی فکر کرد. ھان!!! متخصص بی ھوشی. جواب داد.
_ دکتر...: دکتر کجایی؟ از صبح خیلی نگرانت بودم. خیلی زنگ زدم چرا جواب نمی دادی؟ بعد ازعمل اون پیرمردو مرگش یه طوری شدی، گذاشتی رفتی. چی شد دکی؟!
_ کافه ام. پیرمرد!! عمل!! کدوم پیرمرد؟!!
_ھمون پیرمردی که صبح با اینکه می دونست احتمال خیلی زیاد از زیر عمل زنده بیرون نیاد امّا باز زیر عمل رفت تا کلیّه شو به یه تازه داماد بده. راستی تو جیب شلوارش ھیچش نبود جز یه نامه واسه تو، توش نوشته بود: " تمام دارایی زندگیم یه عکس و یه نخ سیگار که اونم می خوام یادگاری پیش جراح این عمل )یعنی تو) باشه!"
تلفونو قطع کرد. چشماش پر شد. فندکشو روشن کرد. باھاش سیگارو روشن کرد، گذاشت سیگارو گوشه ی لبش. بعد آتیش فندک رو گرفت زیر عکس و عکس آتشی رو گذاشت تو جا سیگاری تا تموم شه.
خودش محو دود سیگار و دور دست شد. شاید امروز...
پایان برگزیده ی شماره ی ٢:
باورش نمیشد تمام اتفاقات بیشتر از اونکه یه تصادف پیش بینی نشده باشه ، یه برنامه ی از پیش تعیین شده بوده که اون با پیر مرد روبرو شه . می خواست بره ، بره و ھمه چیز رو فراموش کنه .یه تاکسی دربست بگیره و برگرده به بیمارستان و دراز بکشه روی اون تخت ھمیشگی و چشم بدوزه به پنجره . توی این مدت کوتاه فرار از اون جا انقدر با اتفاقات عجیب و غریب مواجه شده بود که دیگه خسته بود . دلش سکوت میخواست . آرامش اون جا رو میخواست . صدای جیک جیک گنجیشک ھای روی درخت روبروی پنجره رو . حتی اگه ھر روز مجبور بود یه مشت دارو بخوره و تنھا ھمدمھاش آدمھایی باشن که درست مثل خودش یه بخشی از زندگیشونو بیرون اونجا جا گذاشتن .
داشت راه می افتاد بره که این بار پیر مرد دستشو گذاشت روی شونش: "بمون!"
"امانتی که باید بھت میدادم، حرفھاییه که مدتھا بود باید بھت میگفتم . شب بدی بود . شب تصادفو میگم . باید میرفتم بیمارستان تا شاید قبل از اینکه دیر بشه، شده برای یه نگاه ببینمش .میدونستم این آخرین باره . میدونستم اگه فقط یه کم دیر برسم تا آخر عمر خودم رو سرزنش میکنم . پامو با تمام قدرت گذاشتم روی گاز. بارون میومد . نمیتونستم روبرومو درست ببینم .انگار ھیچ چیز رو نمیدیدم. فقط ھر چند ثانیه یه بار صدای بوق ممتد ماشین ھایی رو میشنیدم که به نشانه ی اعتراض به سبقت ھام زده میشدن .مغزم کار نمیکرد . فقط یک کلمه تمام ذھنم رو گرفته بود : بیمارستان . برام مھم نبود توی راه چه اتفاقی میافته . میخواستمم کاری بکنم قبل از اینکه دیر بشه ...
ودیر شد ... برای ھمیشه ... میون اونھمه پریشونی و ترس نفھمیدم چی شد که با یه صدای مھیب متوقف شدم .وقتی به خودم اومدم متوجه شدم با یه تاکسی تصادف کردم . راننده و دو مسافرش یه زن و مرد بودن که به شدت آسیب دیده بودن واز درد به خودشون میپیچیدن .
نمیدونستم چیکار باید بکنم . توی اون جاده ی فرعی و خلوت کسی نبود که کمکشون کنه .
باید انتخاب میکردم . بین موندن و از دست دادن ھمه چیز ، حتی یه نگاه آخر یا رفتن . زمان زیادی نداشتم . ھر لحظه ممکن بود کسی برسه . برگشتم و سوار ماشین شدم . باید میرفتم . نمییتونستم بمونم. نمیشد .رفتم . ولی نگاه سرد مرد مسافر تاکسی که بوی مرگ میداد توی اون لحظه ی آخر، برای ھمیشه توی ذھنم موندگار شد . "
حرفھای پیر مرد سیگارفروش آشنا بود . به اندازه ی صورتش که آشنا بود . حالا دلیل ھمه ی اون نشونه ھا رو میفھمید . دلیل اون ھمه ی سوال رو . معما حل شده بود . اون مرد مسافر تاکسی، خودش بود . و اون پیر مرد ،حالا میفھمید چرا نتونست مثل باقی آدمھا از کنارش رد شه و به راھش ادامه بده . حالا میفھمید چرا از تاکسی پیاده شد و برگشت پیش اون . حالا دلیل این جاذبه رو میفھمید . پاھاش دیگه طاقت ایستادن نداشتن . چھار زانو نشست روی زمین . تمام روزھای سخت گذشته ، با سرعت نور خودشون رو رسوندن و پیش چشماش رژه رفتن . انگشتای باریکش رو توی موھاش فرو برد و رفت توی فکر .
پیرمرد ھم حال خوشی نداشت . خسته تر از اونی بود که بشه چیزی بھش گفت . نمیشد مواخذش کرد .نمیشد مجازاتش کرد . میشد مجازات رو توی تک تک چینھای صورتش دید . میشد آشفتگی رو توی نگاه خسته ش دید .
ھمه چی تموم شده بود . بعد از این ھمه سال . اینھمه تنھایی ، ھمه چیز رو به زبون آورده بود . حالا دیگه آروم به نظر میرسید . قطرات بارون روی گونه ھای خیسش میغلتیدند و سر میخوردن توی دستھایی که ھنوز ھم میلرزیدن .
ساعت ایستاده بود و زمان ھیچ حرکتی نداشت انگار.
.
بلند شد . پاھاش روی زمین کشیده میشد . تنش خسته تر از اونی بود که بتونه راه بره . رفت کنار خیابون ایستاد .
-"تاکسی ! دربست!"
-"داداش ، کجا میخوای بری این وقت شب ؟"
- "برو ! فقط سریعتر برو . ھرچه قدر بخوای بھت میدم .....
پایان برگزیده ی شماره ی ٣:
قبل از اینکه بتونه از میون اون ھمه سوال که ذھنشو درگیر کرده بود یکی رو انتخاب کنه و بپرسه، پیرمرد شروع کرد به سوت زدن. پشتشو کرد بھش و سوت زنان تاریکی خیابونو دنبال کرد. نت ھایی که از میون لبای پیرمرد جاری میشد مثل یه طناب نامرئی اونو با خودش می کشوند. - این آھنگو دوس داری؟ - « ھنوز این آھنگو دوس داری» پبرمرد برگشت و با لبخند اینو گفت. - اما ماجرای اون عکسو نفھمیدم ھنوز... ما ھیچ وقت نتونستیم اون عکسو بگیریم... «ما» ھیچوقت دووم نیاورد. پیرمرد به سوت زدن ادامه داد و اونو با خودش کشوند دنبال خودش. « اون عکس ھمین جا گرفته شده. رو ھمین نیمکت که ما نشستیم روش. درست 5 روز بعد از خداحافظی تو اون کافه ی همیشگی » گیج و منگ از ھمه چی سرشو محکم تو دستاش گرفت و داشت از نیمکت و پیرمرد دور می شد. که پاش گیر کرد به یه چیزی و تلو تلو خورد و... « کات! خوب بود بچه ھا. برا امشب کافیه. صحنه ی آخر بمونه واسه فردا شب. ھمگی خسته نباشین.» پروژکتورا خاموش شدن، دوربینا جمع شدن. جمعیت پراکنده شد و ھر کی به یه سمت رفت. تو فکر اینکه چه خوب شد که کار امشب زود تموم شد رفت و گریمشو پاک کرد. بی اینکه از کسی خدافظی کنه دویید سمت خیابون و به اولین تاکسی ای که از جلوش رد می شد داد زد: «بیمارستان؟!»
پایان برگزیده ی شماره ی۴:
پیرمرد عکسی رو که روی زمین افتاده بود برداشت و اونو تو دستای مرد گذاشت و گفت: " منتظرته " .
اطرافش رو نگاه کرد، کف خیابون پر بود از شیشه ھای خرد شده. مضطرب بود. نمی تونست باور کنه. راننده کمی آنطرف تر روی زمین خم شده بود و دنبال چیزی می گشت و نخ پاره ای را که یک انتھایش به پشت سرش وصل شده بود، در دست داشت.
در چشمھای پیرمرد آرامش عجیبی دیده می شد. خیلی خونسرد و آرام بود و ھمین بیشتر مشوشش می کرد.
"ھمین حالا باید بریم. دنبالم بیا " و با دستش به طرف کافه ای که در انتھای خیابان بود اشاره کرد. مرد بی اختیار دنبالش به راه افتاد. رو به پیرمرد کرد و گفت: " درست جلوی ھمون کافه من عزیزم رو از دست دادم. قسم خوردم اونجا نرم. اگه برم حتما میمرم. "
پیرمرد بدون اعتنا به مرد فقط گفت : " می دونم. " ھر چقدر به کافه نزدیک تر می شدند پیرمرد پک ھای محکم تری به سیگار می زد. ھوا سرد بود. بدنش داشت یخ می کرد. پاھایش رمق نداشت اما انگار کسی از پشت ھلش می داد و به طرف کافه می برد. دود سیگار پیرمرد، اطرافش رو گرفته بود و چشمانش را تار کرده بود. مسیر کافه پر بود از کلاف ھای نخی رنگارنگ که به ھم گره خورده بودند و ھمگی به کافه منتھی می شدند و سر دیگرشان از ھر طرف تا انتھا ادامه داشت.
پیرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: " از اینجا به بعد رو