سلام تولد دوباره!

به نام آنکه جز او نوری نیست

 

 

دوست خوبم سلام!

 

 

امروز 20 تیـر 1386 هیجدهمین سالگرد تولدمه. این نامه واسه یادآوری تولدم نیست. فقط واسه یه درخواسته.

 

18 ســال از تولــدم میگــذره. حــالا شــایــد زمـانیه که باید وارد یه دوره ی تازه از زندگیم بشم. نمی دونم چرا 18 سالگـی. اما این طور به نظر میـاد که یه مرزه. مرز بین چی و چی رو هم نمی دونم. ولی فکر می کنم این رو هم باید خودمون انتخاب کنیم که اونور 18 سالگی چه چیزی منتظرمون باشه.

 

طی این 18 سال اتفاقای زیادی افتادن. قدم های زیادی برداشتم. سکون های زیادی رو تجربه کردم. حرف ها، ترانه ها، نغمه ها، سکوت ها و باز هم سکوت هایی به یادگار گذاشتم. اما میون این همه یه چیز هست که واسم عــزیــزه. بــودن با تــو، حــس کــردن زیبــایــی ها در کنار تو و رشد کردن و بزرگ شدن با تو. همه ی اینها زیباتــرین هــای خاطرات منن. وقتی آدم کسی رو دوست داره قسمتی از وجودش رو بهش هدیه میده. هدیه ای که پــس گرفتنــــی نیست. پس دادنی هم نیست. و حتی شاید هیچ وقت هم نشه گمش کرد. چون جاش امنه. پیش کسیه که دوستش داره.

 

سیدارتـا قبل از بودا شدنش به این نتیجه رسید که زندگی چیزی جز سختی کشیدن نیست. و برای پیدا کردن راه حل تلاش کــرد. نور رو پیـــدا کرد و زیبا شد. سیدارتای وجود من هم یکی از همین روزهای 18 سال به رنج دنیا رسید. و جوابش برای این سوال بــزرگ شد تو. تو کسی هستـی که دوستت داشته. نور رو تو وجودت پیدا کرده و با بودن در کنارت زیبا شده. حالا هرچه طولانی، هـر چــه کــوتاه دوستت داشتن رو تجربه کرده و در عوضش قسمتی از خودش رو تقدیمت کرده که می دونه جاش تا همیشه امن می مونه.

 

18 سـال از خدا عـــمر گرفـــتم و قسمتــی از اون رو با تو قـسمـت کـردم. بـا تو گذروندم و ارزشمندش کردم. خاطرات زیادی از هم داریم. لبخند، نگاه، کلام، فکر و قدم های زیادی رو کـنار هـم به خاطــراتمون اضــافــه کردیم. با هم نفس کشیدیم و رشد کردیم. همدیگه رو دوست داشتیم و زندگی کردیـم. اما چیزی هست که نگرانم می کنه. و اون تلخی هاییه که بی اختیار نصیبت کردم. خاطرات تلخی که شاید دوست داشتـــه باشــی تا همیشه فراموش کنی اما می دونم که فراموش شدنی نیست. من هم چنین چیزی ازت نمــی خــوام. فـقــط می خوام مثل همیشه بزرگ باشی و ببخشی.

 

دوســت دارم اونــور 18 سالگــی بتونم با اطمینان قـدم بردارم. دوست دارم ته دلم راضی باشم از این 18 سال زندگی. اما یه چیزی هست که آزارم میده و باعث سنگینیــم میــشه. سنگــینــی ای که منو از قــدم برداشتن باز می داره. یادآوری اینکه گوشه ای از این سال ها، لحظه هایی که با هم بودیم و بدون اینکه بفهمم باعث دلـتنگی تو شدم منو از قوی بودن دور می کنه. خاطرات نورانی با تو کم ندارم اما نگران تیرگی هایی هستم کـه از من توی خاطراتت باقی مونده. نگران زخم هایی هستم که ندونسته به تو زدم و یا حتی اشتباه های کوچیکــــــی که باعث میشدن گوشه ای از خلوتت سرزنشم کنی.

 

به درستی خودم شک دارم. به قدم های اشتباهی که برداشتم فکــر مــی کنم و توی ذهنم به خــودم میگم : « چه اطمینانی وجود داره که توی ادامه مسیرت این اشتباه ها رو تکرار نکنــی؟» و واقعــا هم هـنوز به محکم بودن جای پام اطمینان ندارم. چون نگران مسیر طی شده هستم. مسیری که تو بهم کمک کردی تا پشت سر بـــــذارم ولی می دونم توی گوشه هایی از این مسیر رنجوندمت. نه اینکه دوستت نداشته باشم، که از روی حماقــت یـــا شاید... میگن خاطره ی بدی که از یه دوست داری بیشتر از خاطره ی بدی که از کـس دیگــه ای داری آزارت میده. من به دوست داشتنت ایمان دارم و همین باعث میشه نگران رنجش تو از خودم باشم.

 

مــی دونم طلب فرامــوش کردن، خواستن یه امر نشدنیه. واسه همین تنها راهی که به ذهنم میرسه اینه که ازت خواهــش کــنم ببخشــی. مــی خوام همین طور که بهم کمک کردی تا اینجای راه بیام، بهم اجازه بدی با روحی سبک و دلی راحت، هــر چــند بـی تو و یـا بـا تـو، تـو جـاده ی پیش روم قـدم بـردارم. مـی خـوام ببخشی تموم اشتباه هایی که می دونم جای زخمش همیشه می مونه. و همیناست که باعث لرزش دست و پام میشه. همیناست که منو به شک وا می داره که : « آیا واقعا اون ور 18 سالگیت می تونی به آرامش برسی؟»

 

میگن عشق و دوستی می تونه به آدم قدرت بده. شهامت رفتن بده. اصلا خودم تجربه کردم. دیدم که وقتی باهام بـودی کارایی کردم که حتی فکرشم نمی تونستم بکنم. حالا فقط سنگینی اشتباهاتمه که سستم میکنه. واسه همین خواهــش مــی کــنم ازت به عــنوان یه دوست دیروز، یه دوست امروز و شاید یه دوست فردا ببخشی و بذاری آسوده خاطر راه برم. پرواز کنم. ازت می خوام حلالم کنی!

 

 

سنگینم! سنگ نیستم! اما تو پروازم بده!

 

سیاوش

 

20 تیر 1386

 

 

 

 بعد نوشت: این پست رو خطاب به همه ی کسانی که تو این ١٨ سال کنارم بودن نوشته بودم اما از اونجایی که از کامنتا فهمیدم که بعضیا فکر کردن این پست خطاب به کس خاصیه لازم دونستم که اینجا توضیح بدم که اگه تو این ١٨ سال کنارم بودی بدون که مخاطب این پست تو هم هستی

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

خیـــــــــــــــــــــــــــــلی بدی... خيلی خيلی خيلی... حالا منو خبر نميکنی... باشه باشه... عب نداره... نميخواستم کامنت بذارم. اما گفتم بچه که نيسم زشته بزار تولدش رو بهش تبريک بگم... اوکی سياوش جان... تولدت مبارک. ايشالا ۱۰۰ سالگیت رو جشن بگیری... ایشالا به هر ارزويی قشنگی که داری برسی و همیشه شادیت رو ببینیم... نگران اونم نباش. مطمئنم دلش اونقدر بزرگه که بتونه ببخشتت. هرچند که میدونم تو اونقدر خوبی که فکر نکنم اونو ناراحت کرده باشي... شاد باشی عزيز

سها

:::::من آپم:::::: بدو بيا

سها

سلام سياوش گل خوشحالم که از نقاشيام خوشت اومده اون کاری که می خواستی انجام بدی رو حتما انجامش بده. اجازه گرفتن نمی خواست پسر خوب نقاشی هام همش مال تو

:-/

ايا ميشه به قاصدکی که فرستادی و رفتنش رو نظاره ميکنی فرمان ايست داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Mahsa h

Bi shak age bazi adama be 2nya nemiumadan zendegi chizi kam dasht (manzuram to nistia!!!)

شعله

یادآوری اینکه گوشه ای از این سال ها، لحظه هایی که با هم بودیم و بدون اینکه بفهمم باعث دلـتنگی تو شدم منو از قوی بودن دور می کنه. خاطرات نورانی با تو کم ندارم اما نگران تیرگی هایی هستم کـه از من توی خاطراتت باقی مونده. Kheilii sadeghane va sade! kheilii harf daram rajebe in post amma vaghan nemidunam chetor mishe gofteshun!!! jaleb bud

مجید عزیز

اگه به خاطر دیر شدن بیخیال شی خیلی بده مگه نه[تایید]حتی یه دشمنم میتونه ادمو پروازبده [بغل]تولدت مبارک[ماچ]

تارا

پیچیده اما .... نمیدونم.

شعله

دلم برای این پست تنگ شده بود....