دستان قاتل ترانه ها ديگر از خون ترانه پاک است. باور کن...!

همیشه از اینکه بخوام ترانه هایی که به ذهنم می رسن رو روی کاغذ بیارم می ترسیدم. شاید ترس واژه ی درستی نباشه. اما نزدیک ترین واژه که واسه بیان این احساس فعلا می تونم پیدا کنم همین ترسه. راستش ترانه یه حس غریبی داره. انگار نمیشه به راحتی باهاش ارتباط بر قرار کرد. چه می دونم؟ شاید این حس عجیب مربوط میشه به جاودانگی ترانه. آخه ترانه یه فرقی که با شعر داره اینه که برای جاودانه شدن حتما باید توسط یه صدای خوش خونده بشه. در غیر این صورت نمیشه به موندگاری یه ترانه امیدوار بود. اما شعر به خودی خود یک پدیده ی گویاست. نیاز به اجرا موسیقی برای بیان نداره. حتی میشه اونو توی دل خوند و لذت برد. به هر حال این حس من نسبت به ترانه هام بارها موجب شد که از نوشتنشون صرفنظر کنم. بارها به سویم هجوم می آوردند و من ... گاهی ترانه هایم را می نوشتم ولی بعد از نوشتنشان یه ترس ، یه نا امیدی ، یه حس عجیب باعث می شد که رهایشان کنم. تا اینکه هجوم ترانه ها به سویم زیاد شد و من یواش یواش احساس ضعف می کردم در مقابل ننوشتنشان. تازه یه حس دیگه ای هم بر من قلبه می کرد. حسی که باعث می شد به خودم لقب قاتل ترانه ها بدم. و واقعا سخته که وقتی ترانه ای متولد میشه بی خیال اونو فراموش کنم و به عبارتی اونو به قتل برسونم. بعد از این دیگه مقاومت رو کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم که ترانه هایم را بنویسم. برای شروع ترانه ای را از سر سرودم که ماه ها پیش مهمان من بود. چند سطر از اونو نوشته بودم و بعد از اون در پی همون حس غریب رهایش کرده بودم. اون ترانه رو از نو نوشتم. به نظر خودم کار خوبی کردم. و وقتی که اونو برای یکی از دوستان خوندم از نگاهش متوجه شدم که نباید چیز بدی از آب در اومده باشه. اون ترانه رو برات می نویسم :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

یه غریبه تک و تنها میون غربتی سرده

توی سینه اش می تپه قلبی که زندون واسه درده

میگه از دلخستگی هاش می خونه خسته ام از این من

میگه از تلخی پاییز میگه از سرمای بهمن

دل اون داد میزنه که از غم ها فراریه

غم ها قه قه می زنن که وقت دل سواریه

دیگه زیر نم بارون نمی گیره خبری

از گلای نو شکفته که می گیرن خبر از صدای مرغ سحری

توی این دلخستگی ها سرشو می ذاره رو شونه ی ماه

دلشو میده به مهتاب وقتی که خسته میشه میونه ی راه

اما لبخندشو اون تاریکی ها می دزدن و

صبح تا شب ، شب تا سحر غصه رو یادش میارن

از نگاه روشنش سیاهی ها فرارین

واسه این جلوی چشماش پرده ی غم میذارن

دستتو بذار تو دستام ای غریبه!

وقت رستاخیز سبزه درد پاییزی فریبه

گوش نکن به حرف غم ها اونا زود فراری میشن

آخه گرمای نگاهت واسشون خیلی عجیبه

 

وقتی تاریخ زیر ترانه رو می نوشتم لبخند زدم. خوشحال بودم که زندگی یه ترانه رو نجات داده بودم. با خوشحالی عجیبی زیر شعر نوشتم اردیبهشت 84 و منتظر موندم تا باز شاهد تولد یه ترانه ی دیگه باشم. البته این انتظار زیاد طول نکشید . دو روز بعد ترانه ای دیگر مهمان من شد و این بار به سرعت بر روی کاغـذ نوشته شد. آن ترانه نوشته شد و کلامی شد که تا ابد یاد آور خاطره ای تلخ شود. خاطره ی سقوط قهرمان قصه های من :

 

آهای آهای قصه دیگه تموم شده !

ای راوی قصه ی من زحمت تو حروم شده!

قهرمان قصه ی من دیگه نفس نمی کشه

دیگه واسه غصه و درد هیشکی قفس نمی کشه

آینه ی شکسته رو کسی نگاه نمی کنه

این همه در بسته رو هیچ کسی وا نمی کنه

آسمون ابری دیگه نوید بارون نمیده

از وقتیکه کلاغ سیاه سیب های سرخ رو می چیده

برگرد دوباره قهرمان قصه ی ما منتظره

کودک بی خواب چشام نشسته پشت پنجره

آخه توی قصه هامون اسب سفیدت دیگه نیست

از قصه مون بهار بخوایم قصه به ما هی میگه نیست

ای قهرمان برگرد بیا قصه هنوز منتظره

اگه نیای میشکنه باز بغضای توی حنجره

 

بعد از نوشتن این ترانه احساس دلتنگی کردم و هنوز هم هر بار که می خونمش ته دلم یه جورایی خالی میشه. روزی باید این ترانه فریاد زده بشه. روزی باید قهرمان قصه ی من دوباره به قصه ی خودش برگرده...

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
faezeh

عاليه! خيلی خوبه که اين قدر زود به وزن رسيدی! نمی دونم چه نظری می تونم در موردشون بدم که نظر حسابی باشه جز اين که خيال می کنم خيلی سريع داری اين راه رو طی ميکنی. وقتی درست هم سن تو بودم و تبديل به يه قاتل شده بودم ( قاتل لحظه ها ...قاتل کلمه ها ...قاتل همه چيز) يه جمله از پائولو کوئيلو خوندم: نوشتن مثل زايمان می ماند. اگر خيلی طول بکشد مادر و بچه هر دو خواهند مرد من همه هميشه از نوشتن می ترسيدم. از اينکه نمی تونم پيش بينی کنم چه چيزی قراره نوشته بشه. حتی بعد اين همه وقت که حسرت از صبح تا شب نوشتن رو داشتم حالا که دو روزه وقت هر کاری رو دارم هنوز سراغ نوشتن نرفتم.بايد بهم شبيخون بزنه. من رو به درد بياره و به دنيا بياد! شايد نقش ما فقط اينه که پذيرای خوبی برای اين درد باشيم!

جلال ذوالفنون

سلام..سياوش.. خوبه ولي يه جورايي غم تمام وجود آدم رو مي گيره حالا اين رو بخون: بگريز اي مير اجل از ننگ ما از ننگ ما/زيرا نميداني شدن همرنگ ما همرنگ ما از حمله هاي جند او وز زخم هاي تند او/سالم نماند يك رگت بر چنگ ما بر چنگ ما اول شرابي در كشي سرمست گردي از خوشي/بيخود شوي آنگه كني آهنگ ما آهنگ ما .....

جلال ذوالفنون

/نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد/خط ساقی گر از اين گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که به خونابه که منقش باشد....

faezeh

سلام. مرسی از تبريکت. دلم می خواست مثل قبل برام يه عالمه بنويسی ولی به هر حال مرسی. از مامانت شنيدم که حالت خوب نيست ...رفتن به ارتفاع و اوج گرفتن بالاخره يه قيمتی داره...مطمئنم که شجاعانه داری قيمتش رو می پردازی!