و سقوطی ديگر تا نمی دانی کجا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به نام خدا

خدایا! تمام عالم تو را خواهند. تا تو که را خواهی...؟!

 

می شود قصه را از هر کجا که بخواهیم آغاز کرد. اصلا قابلیت قصه همین است. می شود قصه را از هر لحظه ای که بخواهیم آغاز کرد. چرا که هر لحظه برای خودش قصه ای دارد. می شودهر قصه را از میان دل قصه ای دیگر به بیرون کشید و آن را بیان نمود . می شود قصه را از آغاز یا از میانش بیان کرد. حتی می توان قصه را از پایان قصه ای دیگر آغاز کرد.- قصه های به هم پیـوسته - . این مسائل باعث می شود که عده ی بسیاری قصه نویس و قصه گو شوند. این مسائل است که زندگی را به قصه ای بدل می کند و برای همین، بسیاری از مردم قصه ی زندگی را می نویسند و یا به عبارتی، زندگی یک قصه را به تصویر می کشند. این قصه نیز مانند سایر قصه هاست. می شود آنرا از هر کجا آغاز نمود. امـا بگذار من آنرا از پایان قصه ای دیگر آغاز کنم:

پس از این همه سال آشنایی درخت وباد، برای اولین بار، یک کلاغ بر شاخه ای ازدرخت نشست و گرد درختی دیگر را بر شکوفه ای از شکوفه های درخت قصه ی ما نشاند. درخت توانایی تحمل چنین فاجعه ای را نداشت. با این حال صبر کرد. صبر کرد تا تابستان فرا رسد و شکوفه اش میوه شود...

 حال دیگر تابستان فـرا رسیده است و میوه اش رسیده. رو به باد می کند و می گوید: می دانم دوستم داری و می دانی دوستت دارم. لازم اسـت در زندگی گاهی عاشق معشوقش را ترک کند تا طعم عشق را دلچسب تر بیابد. امروز باید برایم کاری کنی. این میوه را از سرم باز کن و به دور ترین جایی که می توانی بروی ببر. نمی خواهم کسی بفهمد این میوه مال من است. باد پذیرفت. حال دیگر میوه بر درخت نبود. و درخت خوشحال از رهایی بود و ناراحت از فراغ باد. باد رفت ورفت تا جایی که دیگر خسته شد. میوه را در همانجا رها کرد و بازگشت. بازگشت و درخت را در آغوش کشید و آن دو، ساعت ها با هم رقصیدند شاد بودند.

می بینی؟ قصه ها خیلی راحت تمام می شوند. حتی راحت تر از شروع شدنشان. این پایان قصه ای بود شایـد به نام : « وقتی که باد صدایش را در درخت شنید...». دیگر وقت آن رسیده که داستان اصلی را شروع کنیم. داستانی که شاید بود و نبودش برای درخت و باد فرقی نکند. و داستانی که شاید اگر نبود ، قصه ی بادی که صدایش را از درخت شنید ، بی معنا می شد. می بینی؟ قصه ها نیز به هم پیوسته اند. نمی توان آن هــا را از هم جدا کرد. مانند زنجیری که اگر دانه هاش را از هم جدا کنی دیگر زنجیر نیست. بیشتر از این طولش نمی دهم و این هم داستان: « وقتی میوه چشمانش را باز کرد...» :

وقتی میوه چشمانش را باز کرد، خود را تنهای تنها یافت. در دشتی خشک و خالی و در بن کوهی کلاه آسمان به سر گذاشته. در تاریکی سایه های تنهایی خویش چشمانش را بست و به تیرگی آغاز بیداریش اندیشید. در میان این آرامش واهی – که نمی دانست چقدر طول کشیده – فرو رفتن های متداول چیزی تیز را بر تنش احساس کرد. بار دیگر چشمانش را گشود. آنچه می دید چنین بود : چلچله ی کفگیر به ته دیگ ترانه رسیده ای که پس از سال ها زندگی در این دشت خشک ، به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. آنچنان با شور و شوق به میوه نوک میزد که انگار او تنها میوه ی روی زمین است و به زیر پای او رسیده. و میوه – که در کمال ناباوری ، آغاز خود بودنش را چنین یافت – بار دیگر چشمانش را بست و با چلچله سخن گفت : بکش مرا. بگذار بار دیگر صفحه ی زندگی ام برگردد. همچنان نوک بزن و بگردان ورق را. زخم بزن بر من که درد زخم های تو بر وجودم شیرین است. همچون شوکرانی که به کام رانده شده ای، شیرین تر از عسل است. بکش مرا. بکش. که زندگی چیزی نیست جز مرگ. یک مرگ تدریجی. بزن و این داستـان را در همین جا پایان ده. میوه همچنان آواز نمی دانی چقدر دردناک خویش را می خواند و چلچله با ضربات نوکش بر تن میوه ، با آواز او ضرب می گرفت... و ناگهان سکوتی محض به عظمت نیمه ی تاریک ماه...

 می شنوی صدای بال زدن های چلچله را؟ بی خداحافظی رفت . حتی بدون اینکه بخواهد در کاری که با میوه کرد بیندیشد. و اما میوه، دیگر میوه نبود. اصلا دیگر هیچ چیز نبود. جز لاشه ای که اگر حتی خود چلچله باز می گشت نمی توانست او را تشخیص دهد. او دیگر میوه نبود. او حتی هیچ چیزی نبود.

شب فرا رسیده است. ماه ، چهره ی تا بینهایت ها زیبایش را از پشت حجاب بی رحم ابر ها بیرون آورده است. لاشه ی میوه زیر نور مهتاب چهره ی ترسناکی به خود گرفته است. وقت آن رسیده که این لاشه ی آمده از بی نهایت تریـن جاده ی نا خواسته ها دفن شود. نمی شود که همین طور بر روی زمین بماند... ماه کفنی از مهتاب برای قامت نیست شده ی میوه فراهم می آورد. باد می وزد و خاک ها را به گوشه ای میریزد و گودالی فراهم می شود. ماه دیگر توانایی تحمل چنین صحنه هایی را ندارد. ابرهای سیاه پوش را فرا می خواند و پشت آنها خود را قایم می کند. ابرها می گریند و این لاشه را غسل می دهند. باد می وزد و کفن مهتابی را بر تن میوه می کند و او را در گودال می نهد. می وزد و گودال آکنده از خاک میشود. کــوه تکه ای از خود را نثار قبر این بخت برگشته می کند و این چنین مراسم خاک سپاری میوه به پایان می رسد. ماه از پشت ابرها بیرون آمده و از نیمه ی مرطوب خویش بر قبر میوه، نور می -ریزد...

هفته ها و ماه ها از مرگ میوه گذشته است . خورشید اولین ترانه ی بی انتهایی امروز را آغاز می کند و ناگهان سنگ قبر میوه می شکند. خورشید بالاتر می آید تا بهتر ببیند. نور خود را بیشتر می تاباند تا قضیه برایش روشـن تر شود. از قبر میوه، جوانه ای بیرون آمده است. جوانه چشمانش را می گشاید و چیزی جز نور نمی بیند. فریاد می زند : چرا این گونه است؟ ماه ها پیش وقتی برای اولین بار چشمانم را گشودم همه جا را سایه های سیاه تنهایی فـرا گرفته بود و امروز که بعد از ماه ها چشمانم را می گشایم نور تا بینهایت ها زندگی، چشمانم را آزار می دهد. خورشید صدایش را می شنود و خود را به گوشه ای می کشد که نورش جوانه را آزار ندهد.امروز روز عجیبی برای دشت بود . خورشید بار ها جای خود را عوض کرده بود و این کافی بود تا روز تولد جوانه روزی خاص باشد .

باد می وزد. بی امان می وزد و عطر تازه ی جوانه را در سرتاسر دشت پخش می کند. دیری نمی گذرد که ساکنین این دشت بی سکنی از حضور این جوانه آگاه می شوند. آوازه اش در همه جا می پیچد و او رو به سوی آسمان آبی ، قد می کشد. خورشید او را نوازش می کند. و باد هر روز از قد کشیدن جوانه برایش سخن می گوید. ابرها همچون مادری شیره ی وجود خود را به او می نوشانند و خاک به او کمک می کند که چون کوه همسایه استوار باشد. همه چیز عالی عالی بود. انگار خدا می خواست تیرگی آغاز میوه بودنش را این گونه جبران کند.

فرشته ها زیر بال و پرش را می گیرند و به او این مهلت را می دهند که رشد کند. به او این مهلت را می دهند که خودش باشد و خودش را رشد کند نه دیگری را. آنها هر روز او را بیدار می کنند و ترانه ی در حال فراموشی باران را زیر گوشش زمزمه می کنند. و جوانه همچنان قد می کشد...

ماه ها از تولد جوانه گذشته است و او دیگر جوانه نیست. او دیگر درخت مسافر جاده های بارانی بدون چتر است. او دیگر آن جوانه ی آسیب پذیر نیست. او حالا مأوای بسیاری از پرندگان است. دیگر جوانه نیست. زندگی تازه ای را شروع کرده است. زندگی درخت بودن را. آبی آسمان ها همچنان آبیست. چهره ی ماه همچنان زیباست. موسیقی جیرجیرک ها همچنان دلنواز است. انگشتان خورشید همچنان نوازشش می کنند. باد هنوز برایش آواز می خواند. ولی او دیگر نه میوه است و نه جوانه. او این بار سنگینی بار جدیدی را بـر روی دوشش احساس می کند. او تنهاست. آری! او تنهاست. با اینکه اطرافش را دوستان بسیاری گرفته اند اما او جایی خالی در زندگی خویش احساس می کند. به دور دست ها نگاه می کند و غمگین است. به گذشته ی خود می نگرد که خیلی وقت بود دیگر رنگ باخته بود. او همه چیز را می بیند. اما غمگین است.

 در کنار او کوهی هست که او نیز تنهاست. کلاه آسمان به سر گذاشته است و با ابرها خود را آرایـش کرده. او نیز بارها در زندگی خود، طعم تلخ تنهایی را چشیده است. اما هیچ گاه این گونه دلش تنگ نشده بود. به آسمان ها نگاه می کند و آبی گذشته های مهتابی خویش را در آن می بیند. پرواز پرندگان را می بیند و دلش هوای رهایی می کند: « آه ای پرندگان رها! من را این گونه ننگرید که در زمین چسبیده ام. اگر به من مهلت دهند از شما رها تر خواهم بود.» آری اینگونه می گفت کوه تنهای قصه ی ما- هنگامیکه پرندگان رها را می دید-. او در زیر تابش شدید خورشید، و زیر این روشنایی انگار تا بینهایت ها ماندگار ، خود را زیر سایه های سیاه تنهایی ، تنها یافته است. آری او نیز غمگین است.

درخت تنهایی خویش را در نیمه ی تاریک ماه می دید و غمگین بود. کوه نیز نمایش رهایی پرندگان را می دید و غمگین بود. و خداغم آن دو را می دید و او نیز غمگین بود. خدا گفت : «شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید. شما را آفریده ام و این بار شما هم بیافرینید. بیافرینید معجزه ی عشق را که آن، در شما آفریدنیست.» صدایی از کوه آمد. سنگی شکست و رودی جاری شد. رود از کوه پایین آمد و به زیر پای درخت رسید. درخت شاداب شد. برگی از برگ های سبزش را به رود بخشید.حال دیگر کوه جلوه ی سبز درخت را می دید و شادمان بود. و درخت انعکاس زیبای کوه عظیم را در رود می دید و خوشحال بود. و خدا شادی آن دو را می دید و شاد بود.

و این گونه قد و قامت صاف تنهایی خمیده شد و درخت ، نیمه ی تاریک ماه را روشن و کوه ،  آزادی خـود را در بال زدن های پرندگان می دید. درخت از زمزمه های باد برای کوه می گفت و کوه از دشت های همیشه سفید سرزمین ابرها. هرگاه درخت ترانه ی زیبای باران را فراموش می کرد ، این کوه بود که ابرها را قلقلک می داد که باز ببارند . ببارند و به درخت مهلت دهند تا این بار برای همیشه درخت بماند. درخت از پرواز فرشتگان در میان شاخه های خود می گفت. از عطر بهشت که در میان برگ هایش می پیچید. و کوه از زیبایی هایی می گفت که در مقابل آنها قد علم کرده بود. او شادی درخت را می دید و خوشحال بود. درخت وجود کوه را در کنار خود می دید و او نیز خوشحال بود.

همه چیز عالی به نظرمی آمد. همه چیز غیر قابل انکار بود. ترانه های باد و باران. رقص درخت و باد. گرمی آغوش باد بر کوه و هاشور بی نهایت صدای شر شر آب رود در زیر پای درخت. اما هیچ کس متوجه نشد. هیچ کس نفهمید که در صدای کوه بغضی نهفته است. هیچ کس حتی نخواست فکر کند چرا کوه کم حـرف شده است. همه چیز به نظر عالی می آمد به غیر از حال کوه. به غیر از نا آرامی های شبانه ی کوه. به غیر از سکوت بی نهایت او...

 اینها همه ادامه داشت تا اینکه روزی رود دیگر رود نبود. صبح که درخت از خواب بیدار شد و خواست به کوه سلام کند متوجه بوی متعفنی شد. به اطرافش نگاه کرد. چیزی عجیب تر از لجنزاری که زیر پایش سبز شده بود ندید. و گویا این برای آغاز شکستی دیگر کافی بود...

بوی لجنزار درخت را مغشوش کرده بود. آخر چگونه رود به این زلالی در طول یک شب به لجنزاری سیاه - که نور خورشید در آن گم می شود - تبدیل شده بود؟ درخت بر کوه فریاد زد : «ای کوه ! تو را چه شده است؟ نمی بینی که در این لجنزار گرفتار گشته ام؟ نمی بینی چه بلایی بر سرم آورده ای؟ آخر به جزای کدامین گناه با من اینگونه کرده ای؟...» و کوه خاموش بود. تلخی لجنزار سر تا سر وجود درخت را در بر می گرفت و درخت را از آن خود می کرد. او را به سوی خود می کشید و می خواست آن را از کوه بگیرد. و درخت همچنان فریاد می زد : «ای کوه! دوست قدیمی ! آیا نمی بینی که چگونه در لجنزاری که از توست گرفتار گشته ام؟ آیا نمی خواهی برای کارهایت دلیلی بیاوری؟ این است پایان تمام دوستی هایمان؟» و کوه همچنان خاموش بود. انگار تمامی صداهای خود را در میان این لجنزار گم کرده بود.

و ماه هاست که از این فاجعه گذشته است و درخت همچنان در پی راه فراریست. انگار دیگر تمامی زندگی خویش را در میان این لجنزار می بیند و راه فراری نه!... بسیار سعی کرد خود را از این دام رها کند. بسیار سعی کرد که آزاد شود اما او همچنان همان جاهست که بود.

 از پرندگان کمک خواست. آنها نیز آمدند. از آنها خواست تا آنقدر بر آن نوک بزنند که به طور کامل دستش از این دنیا کوتاه شود. اما سیاهی لجنزار آنقدر در رگ هایش نفوذ کرده بود که حتی نوک پرندگان در بدنش فرو نمی رفت. و او ناامید شد. به دنبال راه های دیگری برای رها شدن می گشت. از باد خواست آنقدر بوزد که ریشه ی او را از لجنزار رها کند. باد وزید . وزید و وزید اما او نیز دست و پایش را در این لجنزار عاری از روشنایی گم کرد. درخت ، سر در گم به دنبال راه های دیگری می گشت. رو به خورشید کرد و گفت :« ای خورشید ! آنقدر بتاب که یا من خشک شوم یا لجنزار زیر پایم.» و خورشید تابید. تابید و تابید و از تابیدنش خیری ندید. لجنزار نـور را در خود گم می کرد و هیچ گرمایی توانایی گرم کردن سرمایش را نداشت و درخت - که وجودش از سیاهی پرشده بود- نیز. و هنگامی که دستش از دوستان زمینی اش کوتاه شد ، دست به دامن فرشتگان آسمانی شد. فرشته ها به کمکش آمدند. دست هایش را گرفتند و کشیدند . نه تنها درخت از جایش تکان نخورد ، بلکه بال فرشته ها نیز از کثیفی های این لجنزار لکه دار شد . و گویا زندگی رویایی درخت به همیـن صورت می -بایست خاتمه یابد.

درخت تنها مانده بود. گرفتار این دنیا. بدنش زجر می کشید و تنها آرامش روحش، احساس لطـافت مهتاب بر روی شاخه ها و برگ هایش بود. گویا هیچ چیزی نمی توانست دردش را تسکین دهـد. روزها زجر می کشید و شب ها زیر نور مهتاب، درد هایش را فراموش می کرد. گویا زندگی او اینگونه رقم خورده بـود. آرام آرام به این نوع زندگی کردن خو گرفته بود و زجر کشیدن را پایان آرامش، و آرامش را پـیش در آمدی برای زجر کشیدن می دانست. کم کم از زجر کشیدن هایش لذت می برد. کم کم  می توانست با زجر کشیدن هایش آرامش را زود تر از تابش مهتاب بر وجودش احساس کند. بار ها می توانست با افرادی دیگر دوستی کند. اما همان دوستی برای همیشه کافی بود. چقدر دوستیش با کوه ، عجیب بود! دیگر به تنهایی خو گرفته بود. همان گونه که به زجر کشیدن عادت کرده بود. دیگر زندگی را ساده تر از همیشه ، برای همیشه یافته بود. گویا همین بود چیزی که در سرنوشت درخت نوشته شده بود.

می شود قصه را در همین جا تمام کرد. می شود قصه را در همین جا رها کرد و به فکر قصه ای بود که شاید در جایی دیگر در حال وقوع است.اما بگذارید کار دیگری کنم. این قصه را در همین جا رها خواهیم کرد و به گذشته باز می گردیم. به جایی که درخت خود را در آغوش کوه ، و کوه خود را کنار درخت یافته بود. به جایی که خدا آشنایی آن دو را رقم زده بود. بگذارید دریچه ی دوربین خود را به سویی دیگر بگیریم. بگذاریـد دید دوربین را عـوض کنیم. اصلا اگر این کار را نکنیم شاید قسمتی از این قصه ناگفته بماند و مطمئنا قصه ی نیمه تمام قصه ای دوست داشتنی نخواهد بود. می خواهیم از این دید به قصه نگاه کنیم که کوه، شخصیت اصلی داستان ماست. اصلا فکرش را کرده اید که اگر این کار را از اول می کردیم حال ما قصه ای دیگر داشتیم؟ می خواهیم داستان را از دید کوه نیز به پایان ببریم. البته داستان همان داستان اسـت. اما ما ، آن را از دریچه ای دیگر خواهیم دید. و از زمانی که درخت با کوه سخن می گفت و کوه با درخت. اما او متوجه بغضی غریب که در گلوی کوه بود نمی شد:

    و کوه از حضور درخت در زندگی خود شادمان بـود و از اینکه رازی در دل داشت که نمی توانست آن را برای درخت بازگو کند بسیار پریشان. روزها مواظب بود که درخت دچار مشکلی نشود و شـب ها از نگرانی خواب به چشمانش نمی آمد. و این ها هر روز بر سختی زندگی اش می افزود. مانده بود چه کار کند. می دانست که اینگونه نمی شود ادامه داد. هر روز در فکر چاره بود و شب ها از اینکه راهی نمی یافت شرمنده. دست به دامن خدا شده بود و خدا نیز تنها کاری که می توانست برایش انجام دهد این بود که قلبش را آرام سازد.

 کوه همیشه در فکر درخت بود و درخت هیچگاه متوجه این موضوع نمی شد. کوه می دانست که  روزی باید او را بکشد. می دانست که روزی باید او از بین برود. اما نمی دانست چگونه. نمی دانست چگونه نقشه ی خود را عملی کند که درخت متوجه نشود. کوه نگران بود و درخت - بی خبر از نگرانی های کوه - در آغوش خنک سایه ی او زندگی می کرد.

و سرانجام روز واقعه فرا رسید. کوه می دانست که امروز، روز انجام کاریست که مدت ها منتظر آن بود. اما مشکل این بود که او منتظر یکی بود ولی آنها حداقل ده شیطان بودند. آری بالاخره ابلیس بزرگ پس از شنیدن آوازه ی درختی که در میان کویر به دنیا آمده لشکری از شیاطین سرزمینش را- که در پشت کوه بود- برای نابود کردن درخت فرستاده بود. حال نوبت کوه بود که از درخت بیچاره ی از همه چیز بی خبر، دفاع کند. مشکل اینجا بود که او یک نفر بود. در مقابل حد اقل ده شیطان. شیطان ها از دور به سرعت می آمـدند و او به فکر چاره بود. او می دانست که شیطان ها برای رسیدن به درخت باید از مسیری کـه در دل او بود می گذشتند. پس صبر کرد تا آنها برسند. و هنگامی که آنها در حال گذر از آن راه بودند ، کوه سنگ هایی را از پیکر خویش کند و بر سر آنها پرتاب کرد. شیطان ها غافلگیر شده بودند و تعدادی از آنها زیـر ســنــگ هــا مدفون شدند. و باقی آنها در میان کوه به دنبال کسی می گشتند که این کار را کرده بود.

 کوه خوشحال از اینکه تعدادی از آنها را ناکار کرده بود به فکر راهی بود که شر بقیه ی آنها را نیز کم کند. شیطانها می گشتند تا به سر چشمه ی رودی رسیدند که از کوه جاری بود. کوه نیز که در فکر چاره بود ، فرصت را غنیمت شمرد و موج عظیمی از آبی که از دل او بیرون می آمد را برباقی آنها روانه کرد و آنها را نیز در رود غرق کرد.

کوه از اینکه درخت عزیزش را نجات داده بود خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید. طفلکی نمی دانسـت که چه کارهای اشتباهی انجام داده بود. دفن شدن تعدادی از شیطان ها در کوه همانا و سیاه شدن دل اوهمان. غرق شدن شیطان ها در رود همانا و تبدیل شدن رود به لجنزار همان. گویا شیاطین زنده و مرده شان همیشه شر است و لا غیر. گویا تمام زحمت های کوه نه تنها ثمر بخش نبود ، بلکه موجب از دست رفتن خود او نیز شده بود.

کوه حضور سیاهی را در دل خویش احساس می کرد. او جوانه زدن شاخه های تیرگی را در قلب خویش حس می کرد. گویا این درد ها برایش کافی نبود.هیچ چیزی دردناک تر از این نبود کــه صدای فریادهای درخت نیز به غم هایش اضافه شود. هیچ چیز دردناک تر از این نبود که نمی توانست همه چیز را برای درخت تعریف کند...

کوه در سیاهی تلخ تنهایی خود ، در میان سیلی از حرف های نا گفته ، در هجوم سایه های سرنوشت و زیر نوازش های ابرهای روی سرش ، به تلخ ترین سرنوشتی که می شد برایش رقم بخورد فکر می کند. او تصمیم می گیرد دیگر نباشد. یا اگر هست کسی با او نباشد. او چیزی در دل داشت که کسی نمی دانست چیست. او حرف هایی برای گفتن داشت که هیچ کس نمی فهمید چیست. او تنها حرف های خود را توسط سنگ ریزه هایی که از پیکرش جدا می -شدند می زد. به خوبی می دانست کسی نخواهد توانست هجوم ناگهانی سیاهی را در قلبش درک کند. او می دانست که تا ابد باید تنها بماند. تنهای تنهای تنها ...

و درخت ، در میان زجر هایی که می کشد ، در تحمل فشاری که از سوی لجنزار به او تحمیل می شود ، در تلخ ترین سقوطی که در طول زندگی خود تجربه کرده و با یافتن خود در آغوش باد ، زندگی را به لجنزاری تعبیر می کند که در آن گرفتار شده است. او چیزهایی را نمی داند که کـسی نیست برایش بازگو کند. او چیزهایی را نمی دانست که کسی قادر به بیانش نبود. او در تاریکی سایه ی این نادانسته ها ، تنهایی را برگزیده است . او دیگر، قادر به معنا کردن کلمه ی دوست نیست. او تنها چیزی که می شناسد سقوطی است ناگهانی و مرگی تدریجی. و گویا این پایان قصه ی درخت است.

و خدا ، گویا دیگر به فکر درخت و کوه نیست. گویا داستان آنها ، برای او نیز تمام شده است. گویا او نیز دیگر نمی تواند برای آنها چیزی برای گفتن داشته باشد. اما خدا نگران است. نگرانی در چهـره ی محزون و لبخند تلخی که بر لب دارد مشخص است. گویا او چیزی برای گفتن دارد. گوش کنید... آه... او نگران پرنده ایست که سال قبل، در پایان فصل تابستان، هنگامی که پاییز خود را بـه طبیعت می رساند، لانه اش را در میان شاخه های درخت رها کرده و به جایی دیگر کوچ کرده بود.

 
/ 3 نظر / 11 بازدید
maede

داستانت محشر بود اما مثل زندگی ما آدم ها روی اين کره ی وحشتناک خاکی تلخ اين تلخی انگار با هيچ چيزی شيرين نميشه....

maede

غريب بود و تلخ ٬اما می خوام بگم که بعضی جاها به قهرمان داستانت حسوديم شد اونجايی که ابرها غسلش می دن و باد کفن مهتابی رو بر تنش می کنه و اونجايي که ماه از نيمه مرطوب خويش بر قبر ميوه نور می ريزد... بعضی ها هيچ وقت معنی دوست داشته شدن رو نمی فهمن خوش به حال درخت تو که حداقل يه زمانی معنی عشق رو فهميد

faezeh

چرا توی داستان تو از دست هيچ کس کاری بر نيومد؟ اين وسط عشق چی کاره است؟‌کوه قصه ی تو اگه عاشق بود چرا سياهی نصيبش شد؟‌ اگه باد هنوز می وزيد و خورشيد می تابيد و ماه می درخشيد و خدا به همه چيز نگاه می کرد ٬ چی امن اين عيش رو به هم زد؟‌ نمی تونم باور کنم که شياطين از عشق قدرتمند تر ند!