آه ای زيبای من! ای عزيز دوست داشتنی! کجايی ای پاييز...؟

و باز در روزی که در پهنه ای بسان برگ زرد چنار در میان نمی دانم چه چیز ها گم شده بودم، در روزی که گویا به راستی پاییز بود ، دری گشوده شد. خلسه ای شاید طولانی. و دوباره بازگشت. بازگشت به جایی که بیش از پیش به غربت می مانست.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

زیر لحافی از برگ های زرد

در رویا به رویش گشوده شد

در هاشوری از سایه روشن های همیشگی

صدای غل غل چشمه ای شنیده شد

آری دوباره میان رگ های برگ

در گذر گه سردی باد خزان

در تهاجم درد سالیانه ی پاییز

رنگ سبز بهاری چکیده شد

بادی وزید و ابرها به گوشه ای رفتند

تن سردش رنگ و رونقی می یافت

به زیر آفتاب رها شده از چنگال ابر

قد صاف سردی و غم خمیده شد

آری آری صدای چنگ بهار می آید

که با صدای چلچله می آمیزد

حال صدای طبیعت شنیدنیست

که خوشتر ز زیر و بم قصیده شد

غوطه ور میان بوی چمن ها رها

صدای زوزه ی باد می رسد به گوش

بادی وزید و در رویا بسته شد و روی تنش

دوباره لحاف زرد برگ ها کشیده شد

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
faeze

پاييز رو نمی دونم کجاست. ولي مطمئنم که بهار همه جا هست!

lorca

در رويا به رويش گشوده شد............چی کار بايد کرد تا در رويا باز شه؟اون برگ وقتی در هاشوری از سايه روشن های هميشگی غرق ب ود چی جوری تونست درونش رو متحول کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//