88 داره تموم میشه. ینی دیگه آخرشه

(این پست طولانی ترین پست وبلاگم شده. امیدوارم باعث نشه نخونده ازش رد بشین)

آره خب... غیبتم طولانی شد...می دونی چیه؟... نه اینکه حرفی نباشه واسه نوشتن... نه اینکه نخوام بگم از چیزی... وسواس وبلاگی دارم... همین الان این اصطلاح رو از خودم در آوردم... وسواس وبلاگی... می تونی بخونیش شک واسه نوشتن هر چیزی تو وبلاگ... یا هر وسواس دیگه ای که فکر می کنین به وبلاگ می تونه مربوط بشه.

حالا ولی نشستم اینجا که بالاخره آپدیتش کنم. به چه بهونه ای؟ داره بهار میشه خب! از کی تا حالا بهار بهونه شده؟... والا از وقتی که یادم میاد بهار بهونه بوده اما... امسال اصلا تو فاز بهار و عید و سال نو نیستم خداییش... اما بازم انگار یه چیزی نمیذاره آدم دست به خونه تکونی و اینا نبره... یه حس غریزی شاید... راستی! غریزه رو همینجوری مینویسن؟!

خب سال ٨٨ داره تموم میشه دیگه. ینی دیگه آخرشه. یه چیزی کمتر از یه قلپ شاید ازش مونده دیگه. اما خب این وسط خیلی چیزا هست که نمیشه سرسری ازشون گذشت. مثلا همین عیدونه ی ٨٨ که هنوز خیلی ازش دور نشدم اما خدا میدونه که چقد دلتنگ اون روزام. ٣ هفته ای که مثل یه رویا گذشت برام. خاطراتش رو دوره می کنم پیش خودم و تو لذتش غرق میشم.

راستی! شاید بد نباشه از مسابقه ی داستان نویسی عیدونه ی ٨٨ بگم واسه آخرین پست وبلاگم تو این سال. چون می تونم این مسابقه رو اینجا شرح بدم اما اگه بخوام از حس و حال عیدونه بگم دست و پام بسته میشه. حس خوبی که به عیدونه ی ٨٨ داشتم و دارم چیزی فراتر از یه پست وبلاگی و کلماتیه که بخوام اینجا پشت هم ردیف کنم. پس بخونین ماجرای مسابقه ی داستان نویسی عیدونه ی ٨٨ رو...

تو بازارچه ی خیریه ی عیدونه ی ٨٨ که تو دانشگاه تبریز از ١۵ تا ١٩ اسفند به دست دانشجوهای این دانشگاه به نفع کودکان بی سرپرست و سرطانی برقرار شده بود یه بخشی بود به اسم مسابقه. مسابقه ی داستان نویسی بود در واقع. روال این مسابقه به این شکل بود که تو افتتاحیه ی این بازارچه از یه داستانی رو نمایی شد که در واقع نیمه کاره رها شده بود. ینی استارت کار داستان رو نمایی شد و شرکت کننده ها تو روز افتتاحیه سعی کردن این داستان نیمه کاره رو ادامه بدن و تا قبل از ساعت ۶ عصر این ادامه ی داستان رو به غرفه ی مسابقه تحویل بدن. فقط باید به این نکته توجه می کردن که داستان نباید تموم میشد و همچنان اونا هم باید نیمه کاره ادامه پیدا می کرد. هیئت داوران مسابقه تا فردا صبح ساعت ١٠ ادامه داستان های نوشته شده رو می خوندن و بهترین ادامه داستان رو انتخاب می کردن و می چسبوندن کنار شروع داستان و از این به بعد هر روز این داستان از ادامه ی برگزیده ی شرکت کنندگان تو مسابقه ادامه پیدا می کرد و هر روز قسمتی از داستان نوشته می شد تا یک روز مانده به اختتامیه ی بازارچه. تو این روز باید آخرین قسمت داستان به غرفه ی مسابقه تحویل داده میشد. یعنی دیگه داستان باید تو اون روز تموم میشد. با این تفاوت که هیئت داوران تو روز اختتامیه مستقیما پایان داستان برگزیده رو انتخاب نمی کردن. هیئت داوران از بین همه ی پایان داستان های نوشته شده ۴تا از بهترین ها رو انتخاب کردن و چسبوندن کنار تنه ی ساخته شده ی داستان و تو روز آخر از شرکت کنندگان در بازارچه خواسته شد که با خوندن کل داستان و ۴پایان برگزیده ی هیئت داوران به یکی از ۴داستان برگزیده رای بدن و در مراسم اختتامیه پایان داستان برگزیده ی شرکت کنندگان با شمارش آرای اونا انتخاب شد.

خب امیدوارم توضیح واضحی داده باشم راجع به این مسابقه. حالا می خوام مرحله به مرحله ی داستان رو بنویسم اینجا و در آخر هر ۴پایان برگزیده ی هیئت داوران رو جداگانه میذارم و ازتون می خوام شما هم بگین از کدوم پایان داستان خوشتون اومد...

شروع داستان:

_ھیتو ! اونجاداریچیکارمیکنی؟مگهنمیدونیالانوقتخوابه؟!

_ خوابمنمیاد!

_ ولیالانبایدبخوابی! ببینمنکنهبازقرصھاتونخوردی؟!

_ منخودمخوبمیدونمکیبایدبخوابم. الانممیخوامبرمخونه!

_ خونه؟! خونهکهنمیشهبریتاوقتیدکترتاجازهنده! توھنوزتازهاومدیاینجا. بایدقرصھاتوبه

موقعبخوری،دکترباھاتصحبتکنهوقتیمطمئنشهحالتخوبشدهمیفرستتبری.

_ منحالمخوبه،اینوھمتومیدونیھماوندکترشیّاد!

_تواینجاییکهیکماستراحتکنی،سرحالکهشدیمیریخونه!

_ ولیمنامشبمیخوامبرمخونه!.....

ھه..... ھه..... ھه....... تاکسی! دربست!

_داداشکجامیخواییبریاینوقتشب؟

_ برو،فقطسریعتربرو! ھرچقدرمیخوایبھتمیدم......

 

برگزیده ی قسمت دوم:

چشماشوبستوگذاشتصدایچرخھایماشینروخیسیخیابونھمهھمھمهوصداھاییکهتوسرش میپیچیدروبیرونکنه. میخواستتلاشکنهھمهیشلوغیاروازتوسرشخالیکنهبیرونتایه فضایخالیبمونهفقط , چیزیکهمدتھابودداشتدنبالشمیگشت . کاریکهاوندکترلعنتیمی خواستبااونقرصھایکوفتیبکنهولینتونست , کاریکهنمھوایامشببهسادگیداشتمیکرد.

 

_ ببخشیدمیتونمبپرسمکجابایدبرسونمتون؟

 

آرومچشماشوواکرد, ازپشتخیسیشیشهیپنجرهتویاونتاریکیبهسختیمیتونستتشخیصبده توکدومخیابونن.

 

_ الانیهربعهکهدارممیرماماھنوزنگفتینمسیرتونکجاست.

 

چراغاینئونقرمزرستورانیکهدیگهداشتتعطیلمیشدکمکشکردبفھمهکجایتاریکیاینشھره.

 

_ تقاطعبعدیروبپیچینراست. اولینکوچهیاونخیابونپیادهمیشم.

 

ھمیشهبعدازاینکهشاموتواونخیابونمیخوردنسربالاییپیادهروروگزمیکردنتابرسنبه کافهیکوچیکیکهیهخیابونبالاترتواونکوچهیقدیمیبود. خیلیوقتبودتواونخیابونانبوده ولییهچیزیتودلشمیگفتبایدامشببرهبهاونکافه . ھرچندتنھاباشه . ھرچنداونسربالایی ،تنھا، سواره، از پشت شیشه ھای خیس تاکسی طی بشه....

 

 

برگزیده ی قسمت سوم:

 

یهچیزیتودلشمیگفتکهبایدامشببرهبهاونکافه.

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

دهه منم نظر داده بودم کو [ابرو] پاک کردی؟ [تعجب] [ناراحت]

تارا

به نظر من سومی بهتر بود.

shole

nemidoonam nazaram reside ya na!

پسری متولد کوهستان

سلام سیاوش خان! بذار یه اعتراف کنم ... من فقط تا نصفش مغزم یاریم کرد [گریه] عیدت هم مبارک . امیدوارم بهت خوش گذشته باشه قربانت حامد

mamblue-nuclear particle

wow. سلام. با اجازت فعلا یه عرض ادب داشته باشم. بعدا میخونمش. خوشحالم که آپ شدی.

ترنج

وای چقدر طولانی بود! خب از اونجاییکه من همش رو خونده بودم. کل پستت رو نخوندم.سومی دیگه. ساختن خاطرات خوب زیاد سخت نیست. الابته اگه بخواییم خاطره خوب داشته باشیم.

مارسالاد

پایان برگزیده ی چهارمی رو خیلی دوست داشتم..امیدوارم سال جدید بهتر باشه برای من که خیلی خوب نبود از همون اولش زندگیم هردنبیل شد و یه عالمه کار ریخت روی سرم ولی بازم امیدوارم بهتر از 88 لعنتی باشه..

مارسالاد

راستی چرا اینقدر دیر به دیر آپ میکنی سیاوش؟دلمون برای نوشته هات می تنگه

عاشق آسو پاس

این روزا دست هیچکی به نوشتن نمیره انگار گرد مصیبت پاشیدن توی جامعه