یک « سوغاتی جنون » قدیمی

دیوانه یا مجنون؟

چه فرقی می کند؟

قاتل...

ترانه که کم می آورم

                            کلمات بی خیال من می شوند

در اوج که نه

در همین میانه ی آسمان و زمین

بینهایت عبور را که سرک می کشم

فکر می کنم

                 جایی که انگار می روم سوغات چه دارد؟

                  تا برایت بیاورم

خنده ام می گیرد

                         که احمق شده ام و

                          بیهوده کلمات را سر می برم

به خیالم قربانیشان می کنم برای تو

اما چیز دیگریست

به گمانم معتاد شده ام...

چشمانم که درست نمی بینند

شاید همین نزدیکی ها پرواز می کنی ولی

دست که تکان می دهم خنده ات نمی شنوم

تا شصت می شمارم و باز

                                    دست می رقصانم

هوا هنوز ساکن است و تو

                                     نمی خندی

در نفی حضورت شمردن را خوب یاد گرفته ام

می توانم اعداد را از یک تا شصت بارها بشمرم

و سیصد و شصت و پنج را بی صبرانه انتظار بکشم

می بینی؟

صورتم گل انداخته

انگار همین نزدیکی ها کسی ترانه ی آشنایی می خواند

صفحه های دفترم رقصشان می گیرد و

لبخند تو از میانشان می شود وصله ی صورتم

صورتم زخمی شده و تو را می خندم

زیباتر شده ام

مگر نه؟

 

۵شنبه ۸ دی ۱۳۸۴

بازنویسی ۲شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
devilish dead punk

u'v got some skillz u'v got some skillz dude that thing rocks i'm proud of u dude i always knew ur something

قطره

واژه ها برای درک حضور تو کمرنگ می شوند! (با احساس به تصویر کشیدی)

لورکا

سلام.....

فرشته

سلام سيا... خوبی؟... میگم راس بگو ترانه که کم مياری اونا بيخيالت ميشن يا تو اونارو ميکشي(قاتل)... اما بدون کشتن خودش لذت دیوانگیست... راستی معلومه خیلی به همه ی غصه هات معتاد شدی. سلول دلت، خستگی رو هجی میکنه... و در اخر بدون اگه هزاران سال هم از مردن لیلی بگذره... هنوزم مردم صحرا نشین سیه پوشند... پس چرا توام مجنون تر از مجنون نباشی... که او هم چیزی کمتر از لیلی ندارد. منظورم رو فهمیدی؟... چند بار بخونی میفهمی... بی صبرانه منتظر کارای دیگت هستم عزیز. شاد باشی عزیز.

فرشته

سلام سيا جون... اوا من که کاری نکردم... خودمم نميدونم چرا يهو همچين گفتم... من اینجا هیپنوتیزم میشم... میدونی سیاوش حرفات مثه اهن ربا يه جورايی ادمو به طرف خودش ميکشونه... یه جور کشش دارن... انگاری زندن و بینشون داری راه میری... چجوری بگم وقتی بیام اينجام شايد باور نکنی بخدا ساعتها ميشينم و جمله هاتو تک تک ميخونم و تو ذهنم به تصویر میکشمشون... جالب نه! شاید واقعا ميخوام بدونم چی تو ذهنت ميگذره... نمیدونم بقیه هم این احساس رو دارن یا من فقط اینجوریم... اما باید بگم واقعا کارات عالین. بهت تبریک میگم... همینطور ادامه بده و هیچوقت خاموش نشو... بازم بیا اونطرفا

نگار

سلام : دوست می داشتم ای شعر را

ساده مثل آب

ساده دوست داشتنی سلام ساده و زیبا می گویی و برای همین دعوتی به سادگی دلم که به تصویر کلمات کشیده ام سادگی کن و سری بزن

فرشته

سلام سياوش جون... لطف داری اقا... تو لايق بهترينها هستی... برات زيباترين ارزوهارو دارم. امیدوارم به همشون برسی چون واقعا ارزشش رو داری و مطمئن باش ميرسي.... کار داشتی خبرم کن. ميبينمت

قطره

آپ نمی کنی؟

شعله

در نفی حضورت شمردن را خوب یاد گرفته ام