خط به خط تا به کجا ؟

مدت ها بود با پدیده ی جدیدی در دنیای شعر و ادبیات مواجه شده بودم. چیزی که اصلا باهاش آشنایی نداشتم ولی کم کم بهش عادت کردم. اسم خاصی هم نداره اما من برای اینکه راحت تر باهاش ارتباط برقرار کنم اسمش رو گذاشتم قطع و وصل شعر . شاید از اسمش مشخص باشه. حس متولد کردن واژه گاه گاهی در وجودم موج می زد ولی هنگام نوشتن چند کلمه ای بیشتر نصیبم نمی شد. اونا رو هر چه سریع تر بر روی اولین چیزی که دم دستم بود می نوشتم و حاصل این کارها تبدیل شدن دفتر شیمی ، کتاب فیزیک و جزوه ی تکمیلی ریاضی به جایگاهی برای تخلیه ی جنون من شد. دفتر شیمی من از همه بیشتر از این کلمات نصیبش شد و آن اولین مکانی بود که با این پدیده آشنا شده بود. دلم نمیومد اونا رو ننویسم. احساس می کردم این کلمات مسیرشون رو گم کردند. چون یه جورایی باهاشون غریبه بودم. احساس می کردم هر کدوم از اونها جزئی از یه شعر بزرگ ترند و برای رسیدن به مقصدشون راهشون رو گم کردنو مهمون من شدم. دلم نمیومد ننویسمشون. چون احساس می کردم اونا روزی باید به مقصد نهاییشون برسن. چون احساس می کردم تا اون روز باید ازشون نگهداری کنم. دلم می خواد اونا رو برات بنویسم . فکر نکنم خوندنشون برات ضرری داشته باشه :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دفتر شیمی : 1- ... بال هایش را کنده اند/ اشک هایش را دزدیده اند/ قلبش ولی/ همچنان می تپد...

2- ... آسمانت آبی/ دشت هایت سرسبز/ با دلی دریایی/ این چنین می آیی ...

3- ... همه جا سبزی دشت/ همه جا آبی دور/ دل من گم شده است/ در سفر ها پی نور...

4- ... از کجا آمده ای؟/ که نداری خبر از سبزی برگ/ که نداری خبر از سرخی گل...

5- ... و پرنده سر خوش/ در میان برگ هایی همه سرسبز بهار/ و درختان همه سرمست غرور...

6- ... و میان گذر ثانیه های ابدی/ چه نگاهم تنها/ و چه دستم خالیست ...

7- ... و تو در آینه ها خندیدی/ خنده ات اما باز/ در میان قصه ی آینه ها/ خط به خط گم می شد...

8- ... و خدا قصه نوشت/ قصه مون رو بدون غصه نوشت/ غصه ها رو دستای ما می نوشت...

9- ... و دلم در به در خنده ی تو/ و نگاهم به تمنای نگاهت همه جا منتظر است...

 

کتاب فیزیک: 1- ... اگر این قصه ها ساده اند/ نگاهت راز پنهانیست...

2- ... کنون گر در میان کوچه ها شهر قصه می زنم پرسه/ کلامت قصه گوی شهر شادان است...

 

جزوه ی تکمیلی ریاضی: 1- ... خستگی هایت را/ به کجا خواهی برد؟/ که در این ویرانی/ خانه ات پیدا نیست...

2- ... چشمه هایت را باز به کجا بخشیدی؟/ که دگر نیست در آن چشمه ی نور...

 

دراول و آخر هر کدام از این نوشته ها سه نقطه گذاشتم. چون اعتقاد دارم روزی آنها به شعرهای بزرگ تری می پیوندند... شعرهایی که گویای راز این کلمات راه گم کرده اند...

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
به من بگوييد:

از شما مي پرسم:چه كساني از ايجاد "دولت مردمي" بيمناكند؟ آيا مافياي قدرت درآستانه فروپاشيست كه اينگونه به تكاپو افتاده!؟چگونه همه كانونهاي قدرت،كه ديروز به هم چنگ ودندان نشان ميدادند، يك شبه باهم دوست وبرادر ميشوند؟!آيا كسانيكه امروزديگر حرفي براي گفتن ندارند، فقط باتخريب رقيب وترساندن مردم ميخواهند قدرت رابا چنگ ودندان نگه داشته وميان خودشان تقسيم كنند؟!بيشرمي تا كجا! تا ديروز شبنامه، امروز علنا پخش پوستر و روزنامه و نصب پلاكارد! چرا دولت جلوي اين تخريبها نمي ايستد؟!چرا اتهام اختناق و وحشت!؟ اتهام تحجر؟! چرا مي خواهند ترس را به مردم القاء كنند؟!به من بگوييد: هزينه هاي ميلياردي تبليغات از كجا تأمين ميشود؟!كسانيكه اين هزينه ها را كرده اند، فردا چگونه آنرا با سودش مطالبه مي كنند؟! آيا هزينه براي پيروزي كانديدشان، يك سرمايه گذاري اقتصاديست؟! كدام را باور كنيم؟! آنكه مي بينيم يا آنكه صاحبان قدرت مي خواهند در سرمان فرو كنند!؟ مسأله چيست؟! ماندن يا نماندن استيلاي خانوادگي بر صنعت نفت!؟<نگذاريد ترس را به شما القا كنند>انتخاب با شماست! "دولت مردمي" يا...؟؟؟ آگاهانه و آزادانه رأي دهيد. (اين را براي ديگران ارسال كنيد.)

faezeh

اميدوارم که به زودی رشته ای در وجودت پيدا کنی و همه ی اين کلمات رو به نخ بکشی!