خواب های زلال

شیخ چشمه - شهمیرزاد

 

پستمو با یه عکس از زلالی آب شیخ چشمه ی شهمیرزاد شروع می کنم تا راجع به زلالی خواب هام بنویسم. زلالی خواب هایی که گاها شگفت زده م می کنن. مثل همین خوابی که چند روز پیش دیدم و شک دارم که بخوام اینجا تعریفش کنم چون فکر می کنم شاید نباید این کارو بکنم و لطفش به پنهونی بودنش باشه. اما می خوام یه خواب زلال قدیمی رو تعریف کنم. یه خواب زلال که بارها برام تکرار شد و جالبیش اینه که هر بار ابتدای این خوابم از کوچه پس کوچه های شهمیرزاد شروع میشد.

 هر بار که تو خوابم در حال قدم زدن تو کوچه باغای شهمیرزاد بودم یه هو توی همین پرسه ها به یه دهکده ی عجیب میرسیدم. دهکده ی عجیب و رویایی ای که تو دامنه ی یه کوه و اطراف یه آبشار بزرگ درست شده بود و پر از صدای آب بود و سبزی عجیبی که همه ی طبیعتشو پوشونده بود. این خواب با همه ی عجیب بودنش عجیب تر هم میشد وقتی بارها و بارها واسم تکرار شد. هر بار به همون شکل وارد اون دهکده ی رویایی می شدم. تا اینکه یه روز عصر تو تابستون ٨٧ دوباره خواب همونجا رو دیدم. اینبار از همیشه عجیب تر بود. اون دهکده یخ بسته بود. همه جا سفید سفید سفید بود و یخ زده و بی حرکت. حتی اون آبشار بزرگ هم ساکن ساکن، یخ زده و بی حرکت بود. من اونجا نبودم ولی انگار میدیدم و از دور حس می کردم که چه بلایی سر اون دهکده اومده. تصمیم گرفتم که برم اونجا و از نزدیک همه چیو ببینم.

می خواستم برم اونجا ولی همه ی راه ها یخ زده و بسته بود و نمیشد رفت. تصمیم گرفتم از مسیر آب برم. نمیدونم چه جوری پریدم تو آب و یه دلفین یا شایدم یه نهنگ بزرگ نجاتم داد. رو پشت اون نشسته بودم، با چند نفر دیگه که نمی دونم کیا بودن. فقط میدونم بینشون یه شیر پیر هم بود. همه پشت اون دلفین یا شایدم نهنگ نشسته بودیم و به سمت اون دهکده پیش می رفتیم. رفتیم و رفتیم تا جایی که حتی مسیر آبیمون هم یخ زد و نمی تونستیم بیشتر بریم جلو. آب و صخره های اطراف و تا هر جا چشم کار می کرد برف و یخ بود.

همه تو فکر این بودیم که چه طور بریم جلوتر که یه هو اون شیر پیر پرید رو یکی از صخره های اطراف و شروع کرد به نعره کشدن. با هر نعره ای که می کشید یه تیکه از اون برفا و یخا آب میشد. گرمایی که با هر نعره از دهنش خارج می شد رو می تونستم ببینم. اون چند قدم چند قدم جلو می رفت و با نعره هاش برفا و یخا رو آب می کرد و ما هم پشت سرش آروم آروم می رفتیم جلو.

به شیره گفتم: «چرا بهم نگفته بودی می تونی چنین معجزه ای بکنی؟» گفت: «این معجزه ها همه جا هست. فقط آدما خیلی وقته که یادشون رفته. اون وقتا که من جوون بودم این جور معجزه ها رو همه جا داشتیم. ولی زمان گذشت و آدما فکر کردن که دیگه نیازی به معجزه ها نیست. انقدر احساس بی نیازی کردن که کم کم همه ی معجزه ها فراموش شدن. اگرم می بینی که حالا می تونم چنین کاری بکنم به خاطر اینه که به کاری که داریم می کنیم ایمان داریم. اینکه هممون از ته دل می خوایم این اتفاقا بیوفته و ما باید به اون دهکده برسیم. و گرنه اگه هنوز هم مثل قبل احساس بی نیازی می کردیم باز هم از دست من کاری بر نمیومد.»

اون شیر پیر می رفت و نعره می کشید و با هر نعره ش برفا و یخا رو آب می کرد و ما هم به راهمون ادامه میدادیم تا رسیدیم به دهکده ی یخ زده. اونجا چند نفر از جمعمون جدا شدن و منم رفتم یه جایی و با دو نفر دیگه صحبت کردم و بعدش تنهایی به سمت دهکده و آبشار یخ زده ش رفتم...

همش همین بود. یا شایدم فقط همینش یادم مونده...

 ------------

پ.ن١: این همون مطلبی بود که تو پست قبلیم گفته بودم که تو فکرش بودم که بنویسمش.

پ.ن٢: این خواب قدیمی رو نوشتم و شاید یه روزی که خواب زلال چند شب پیشم تبدیل به یه خواب قدیمی شد اینجا بنویسمش.

پ.ن٣: در راستای پی نوشت٣ پست قبلیم تو پی نوشت٣ این پست اینو می نویسم: به این نتیجه رسیدم که یه آدم هر چقدر هم که خصوصیات بد و ... ای داشته باشه باز هم نباید بهش بگم آشغال. چون ممکنه یه روز چشامو وا کنم و ببینم دارم تو یه آشغالدونی زندگی می کنم و هیچی بد تر از این نیست.

پ.ن۴: راجع به ٨/٨/٨٨ که چهطور بود هم می نویسم به زودی. شاید به صورت ادامه ی مطلب به پست قبلیم اضافه ش کنم.

پ.ن۵: پستمو با یه عکس از زلالی شیخ چشمه ی شهمیرزاد شروع کردم و حالا می خوام با صدای آبی که از کوچه باغای شهمیرزاد میگذره تموم کنم تا حس پاک و قشنگی که من به شهمیرزاد دارم رو حس کنید. اینو خودم ضبط کردم. واسه دانلود کردنش اینجارو کلیک کنید. حجم فایلش خیلی کمه نگران نباشید.

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک زن

من گوش دادم فوق العاده بود بدجوری به هوس افتادم

پسری متولد کوهستان

سلام تو این دوره زمونه تموم خوابها برفکی هستند. حالا که تو خواب زلال دیدی خیلی خوبه. تازه از دست اون همه جک و جونور و سرما و ... هم در رفتی[زبان] قربانت حامد

رزا

منم صدای کوچه های شهمیرزاد و گوش کردم بارها پشت سر هم. ولی بعد چندبار آزارم داد,عادت:رسم آزار دهنده ایه.اگه بخوایم ارزش چیزی سرجاش بمونه نباید بهش عادت کنیم این حتی اگه اولین قانون دوست داشتن نباشه یکی از مهم تریناشه.

رزا

یادم رفت بگم خوابت رو فعلا به هیچ کس نگو نذار عادی بشه.

مهدي

گاهي خواب ميبينم پرنده اي هستم كه با سنگ پسر بچه شيطاني در كوچه هاي قديمي دهكده اي دور از سر بام دختري گليم باف پرانده ميشوم... زلال باشي پسر

نازي

عجب خواب های هیجان انگیزی می بینییییی !!!!!

نازی

آره باهات موافقم واقعا نمیشه دست از نوشتن برداشت مخصوصا واسه من که از بچگی آرزو داشتمنویسنده بشم ولی نشدم :) از طریق وبلاگ مهدی ( شهر قاصدک ها ) با وبلاگت آشنا شدم. شاد باشی

محمدعلی

سلام تتار جون. اگه اسمت تو سایت نبود اصلا نمیتونستم تشخیص بدم. خیلی باحالی. دوست دارم.

شقایق

سلام ببخشید بابت این تاخیر ..کامپیوتر محترم خراب شده بود! تبریک میگم ؛‌ دیدن همچون خوابهای زلالی نشان از قلب پاک و فکر سالم هست قدر خودت رو بدون[گل]منتظر شانس نباش ...زندگی همین الان داره بهت لبخند میزنه خوب نگاهش کن[فرشته]

تارا

سلام خواب جالبی بود! کاش همیشه به کار هایی که می کنیم ایمان داشته بشیم...!و صدای آب همیشه باعث آرامش ...